سیری فشرده در تاریخ حمل نقل در ایران: از کجاوه تا ماشین دودی و اتوبوس


منشأ پیدایش چرخ و ارابه هنوز مشخص نیست، در حدود ۳۵۰۰‌ سال قبل از میلاد سومری‌ها در جنگ‌ها از ارابـه‌هایی استفاده می‌کردند که چرخ‌هایشان را صفحه‌های مدور تشکیل می‌داد و به‌وسیلهٔ چهارپایان کشیده می‌شد.

۲۴۰۰ سـال ق.م، چرخهای پره‌ای مورد اسـتفاده قـرار گرفت.

۱۷۰۰ سال ق.م، ارابه و اسب از بین‌النهرین به مصر برده شد و ۱۳۰۰ سال ق.م مصری‌ها در جنگ‌ها از ارابه‌هایی که دارای دو چرخ بودند، استفاده می‌کردند.

در عرصهٔ حمل‌ونقل کم‌کم استفاده از ارابه به جای تخت روان متداول شد. در اروپای مرکزی در اواخـر قرن دوازدهم، ارابه‌هایی برای حمل‌ونقل مورد استفاده قرار گرفت که با اسب کشیده می‌شدند.

در قرن ۱۵،۱۶ و ۱۷ میلادی در چین، انگلستان، هلند و آلمان اولین آزمایش‌ها برای دستیابی به نوع دیگری از نیروی محرکه بجز چـهار پایـان، شروع شد. در سال ۱۸۶۷، اولین دوچرخه اختراع شد.

برای اولین بار در سال ۱۶۵۷، امتیاز حمل‌ونقل مسافر با وسیلهٔ نقلیهٔ عمومی را De Givry در پاریس به‌دست آورد. این وسیله کالسکه‌ای با دوچرخ بود و ظرفیت چهار مسافر را داشـت.

در سـال ۱۸۲۸ در پاریس، ۱۸۲۹ در لندن و ۱۸۳۷ در برلین خطوط حمل‌ونقل عمومی شهری به وسیلهٔ واگن اسبی راه‌اندازی گردید. این واگن‌ها دارای ۱۵ صندلی مخصوص مسافر بودند و بر روی ریل با سه اسب کشیده مـی‌شدند. اسـتفاده از نیروی بخار پیشرفت بزرگی بود.

در سال ۱۷۶۹ اولین وسیلهٔ موتوری که با نیروی بخار حرکت می‌کرد، به‌وسیلهٔ یک مهندس فرانسوی Gugnot ساخته شد. این وسیله دارای سه چرخ و یک دیگ بخار بـود کـه نـیروی لازم را برای حرکت تأمین می‌کرد. سـرعت ایـن وسـیلهٔ نقلیه در حدود ۴ کیلومتر در ساعت بود و در مسیر خود هر ۳۰ متر به ناچار توقف می‌کرد تا بخار لازم برای ادامهٔ حرکت را تأمین نماید.

در سـال ۱۸۳۰‌ در لنـدن، ۲۶ دسـتگاه اتوبوس که با نیروی محرکهٔ بخار حرکت مـی‌کردند، بـه کار گرفته شد که بعضی از این اتوبوس‌ها تا سال ۱۹۰۰ هنوز مورد استفاده قرار می‌گرفت و بین ۱۶‌ تا ۱۹ کیلومتر در ساعت حـرکت مـی‌کردند.

سـرانجام دایملر در سال ۱۸۸۳ اولین اتومبیل احتراقی را به ثبت رساند. بعد از او بـنز در ۱۸۸۵ با اختراع اتومبیل سه چرخ، و دیزل در ۱۸۹۳ با اختراع موتور دیزلی راههای تولید انبوه وسیلهٔ نقلیهٔ موتوری را هموار کـردند.

پیـشینهٔ حمل‌ونقل در ایران

فرمانروایان ایران اولین دولت‌های مقتدری بودند که به امـر راه‌سازی پرداختند. طی سالهای ۵۰۰ تا ۴۰۰ قبل از میلاد پایتخت ایران با شبکه‌ای از راهها به تمام ایالات ارتباط پیـدا مـی‌کرد. در زمـان زمامداری داریوش هخامنشی، چاپارها در سراسر کشور فرامین و پیامها را با سرعت از نقطه‌ای بـه نـقطهٔ دیـگر می‌رساندند. از جمله راه‌های به‌نام که از اهمیت تاریخی بالایی برخوردار بود راه شاهی، جادهٔ ابریشم، جـادهٔ مروارید و راه ادویه بود که داخل و خارج از مرزهای ایران را به هم متصل می‌کردند.

در زمان عـباسیان کـه حوزهٔ فرمانروایی مسلمانان به وسعت فراوان رسید، زیارت مکه و تجارت بر اثـر ایـجاد راه‌ها آسان شد و معروفترین راه آن دوره «جادهٔ بزرگ خراسان» بود. این‌ جاده سرزمین‌های شرقی و فرارود را از طریق نیشابور، ری و هـمدان بـه بغداد و سپس به حجاز متصل می‌ساخت.

از جادهٔ بزرگ خراسان شعبه‌های تهران در دوره‌ای بـه شهر درخـتان چنار مشهور بود، به‌طوری که گاهی پیش می‌آمد مسافران از تراکم بیش از حد درختان و باغ‌های اطـراف آنـ گله و شکایت کنند و اکنون تهران یک کلان‌شهر بزرگ است که با نـابود کـردن مـحدوده‌های فضای سبز شهری بسیار تغییر کرده است!

در زمان سلجوقیان نیز ارتباطات تجاری ایـران هـمچنان توسعه یافت، تا زمان استقرار حکومت‌های ملوک‌الطوایفی که برای مدتی حراست و امنیت راههای کشور را دچـار آشـوب و نابسامانی کرد.

با این حال در عصر فرمانروایی دولت صفویه احداث راههای کـشور تـوسعهٔ زیادی یافت، در دورهٔ افشاریه نیز به عـلت لشـکرکشی‌های نـادر توسعهٔ راهها رونق گرفت.

طی قـرون مـتمادی در فلات ایران از گاری برای حمل‌ونقل بارهای سنگین استفاده می‌شد و برای مسافران صندوق چـوبی روبـاز را بر طرفین اسب و قاطر مـی‌بستند و آن را پالکـی می‌نامیدند کـه در هـر صـندوق یک مسافر می‌توانست بنشیند. چنانکه هـمین صـندوق بر پشت شتر بسته می‌شد نام کجاوه به خود می‌گرفت و گاهی نـیز صـندوق‌های سرپوشیده‌ای بر روی شترهای دو کوهان گذاشته مـی‌شد که هودج نام داشـت و مـخصوص استفادهٔ زنان و دختران بود. کـالسکه‌های شـخصی از قرن یازدهم هجری در حد هدیه‌ای عجیب و البته بی‌فایده از سوی حاکمان کشورهای خارجی بـاقی مـانده بود.

در اواخر قرن دوازدهـم هـجری، نـگرش مردم در حال تـغییر بـود و در سال ۱۱۸۹ هـ. ش کالسکه بـه دربـار راه یافت و از آن پس به‌تدریج استفاده از آن، ابتدا در میان خانوادهٔ سلطنتی و درباریان و سپس در سطحی وسیع‌تر رواج یافت.

در اوایل دهـهٔ ۱۲۳۰ کـالسکه‌های مرغوبی به تشویق دولت در شهرهای تهران و اصـفهان سـاخته شد. مـحدودیت اسـتفاده از آنـها نیز ملغی شد و اعـلان‌هایی در روزنامهٔ رسمی منتشر شد تا هرچه بیشتر از کالسکه به صورت وسیلهٔ نقلیهٔ راحت‌تر، نه فـقط بـرای اعیان و امرای دولتی استفاده شود.

شـهر تـهران بـا کـوچه‌های پیچ‌درپیچ شلوغ و بـسیار کـثیف که اغلب پر از گل یا زباله بود و گاری‌ها یا حیوانات بارکش آنها را سد می‌کردند، اصلاً مناسب تـردد کـالسکه نـبود. هرچند تلاش‌هایی برای وسیعتر کردن و سنگفرش کـردن خـیابانها بـه‌ویژه در مـحلهٔ ارگ صـورت گـرفته بود، ولی راههای کالسکه‌رو بسیار اندک بود.

طبقات متوسط از چهارپایان به عنوان وسیلهٔ حمل‌ونقل استفاده می‌کردند و خانواده‌های فقیر وسیلهٔ شخصی نداشتند؛ این گروه از وسیلهٔ نقلیهٔ عمومی اسـتفاده می‌کردند و گاهی برای صرفه‌جویی مسیری طولانی را پیاده می‌پیمودند. آن زمان در تهران رفت‌وآمد در یکی دو مسیر مشخص ساده‌تر انجام می‌شد و واگن اسبی‌هایی در آن مسیرها تردد داشتند.

یکی دیگر از اقداماتی که در حرکت مستمر واگن اسبی انـجام مـی‌گرفت تعویض اسب‌های خسته بود کـه در انـتهای مسیرها انجام می‌شد. درشکه‌ها اوایل با دو اسب حرکت می‌کردند ولی به تدریج به یک اسبه تبدیل شد.

واژه درشکه از کلمه «داروژکی» که واژه‌ای روسی است گرفته شده و مخصوص حمل ۲ نفر بوده است.

واژه دلیجان ازکلمه «دلیژانس» که واژهای فرانسوی است اخذ شده و مخصوص حمل ۸ نفر بوده است.

تُرُمطاس ۳ نفر را حمل می‌کرده و دارای سقف بوده است.

تَریکا بدون سقف بوده و ۳ نفر را حمل می‌کرده است.

فورقان که به گاری می‌گفتند و ۱۰ نفر را حمل می‌کرده است.

آمدن ماشین‌دودی به تهران

ناصر الدین شـاه در سـال ۱۲۵۱ هـ-ش به تفلیس سـفر کـرد. در جریان همین مسافرت بود که فناوری جدید، در نظر او جلوه کرد و او را تحت تأثیر قرار داد. یکی از این صنایع، ترن بود. هنگامی که شاه در تفلیس سوار ترن شد، بسیار مبهوت این وسـیله گـردید و چندی نگذشت که یک مهندس فرانسوی به نام بواتال بعد از سفر شاه نزد وی آمد و پیشنهاد ایجاد یک خط آهن از تهران به حضرت عبدالعظیم را داد. از آنجا که ناصر الدین شاه خـود بـه ترن سـواری علاقه‌ای داشت، با این طرح موافقت کرد.

البته ناکافی بودن وسایل حمل‌ونقل شهری و بین‌شهری و نارضایتی مردم از وضـع موجود نیز دولت را به صرافت تأمین تسهیلاتی برای ایاب و ذهاب مردم انـداخته بـود و بـه پشتوانهٔ این فکر اولین خط آهن ایران بین تهران و شهر ری ایجاد شد و مورد بهره‌برداری قرار گرفت و بـرای ‌ نـخستین بار ترن‌های بخاری با عنوان ماشین‌دودی در مسیر تهران-شهر ری دایر شد.

در سـال ۱۲۵۷ هــ. ش شـرکت راه‌آهن و تراموای ایران را تأسیس کردند و ماشین‌هایی که در دارالخلافه به آن ماشین دودی می‌گفتند به راه انداختند. طـول این راه‌آهن ۷٫۸ کیلومتر بود و دارای یک خط فرعی به طول ۵٫۶ کیلومتر به طرف مـعدن سنگ بود. بدین‌ترتیب، بـواتال شـرکت راه‌آهن و تراموای ایران را با سرمایه‌ای معادل ۵ میلیون فرانک تشکیل داد و خیلی زود مقدمات کارها را فراهم کرد و قرار شد که لوکوموتیو و ۲۰ واگن بود در بروکسل ساخته و به صورت قطعات مجزا وارد ایران کنند. پس از چند ماه، مـاشین آماده و از طریق خارطوم و بادکوبه وارد کشور شد و از آنجا به تهران رسید. در فرایند شکل‌گیری این خط آهن حدود شصت کارگر ایرانی و چهار کارمند اروپایی فعالیت داشتند.

و سرانجام در سال ۱۲۶۵ هـ. ش خط آهن ماشین‌دودی بـا حـضور ناصرالدین شاه افتتاح شد، وقتی که ناصرالدین شاه بر کالسکهٔ طلایی و سلطنتی خود از عمارت ارگ جدا می‌شد و به سمت میدان قیام که ایستگاه ماشین‌دودی در آن بنا شده بود می‌رفت، لذت تـرن‌سواری در شـهر تفلیس را به یاد آورد. او خوشحال بود که در تهران ترن به کار افتاده و مردم هم می‌توانند به یمن زیرکی‌های او از صناعات جدید بهره‌مند شوند. زمانی که او بر سنگفرش میدان قیام قدم گـذاشت، جـماعت بسیاری از مردم را دید که به دیدن این هیولای عجیب آمده‌اند، برای اولین بار او با هراس برآمده از جمعیت همگام شد و پا به واگن گذاشت.

شاید درسـت در ایـن لحـظات بود که گفت: «سوار شدن بر ماشین‌دودی اوقات ما را خوش می‌کند» همین جمله کافی بود که از فردا مـردم بـه ایـن وسیلهٔ عجیب نام ماشین‌دودی بدهند.

به نقل از عـبد اللّه مـستوفی، تمام مردم برای تماشای این وسیلهٔ عجیب یک‌بار به حضرت عبدالعظیم رفتند و حتی تصنیف‌های مختلفی هم برای رفـتن بـه ایـن سفر کوتاه زیارتی-تماشایی ساخته بودند که بر سر زبـان‌ها بود و بچه‌ها در کوچه می‌خواندند.

ماشین‌دودی از چند قسمت تشکیل می‌شد:

۱-لوکوموتیو یا ماشین‌خانه برای هدایت قطار
۲- واگن شـاهی بـه طـول ده متر دارای آبدارخانه شاهی (واگن مخصوص شاهان قاجار)
۳-واگن مخصوص رجـال طـراز اول
۴-واگن وزرا و علمای طراز او
۵-واگن به طول ۷ متر، اختصاص به زنان داشت.
۶- هشت واگن به مردها تـعلق داشـت.
۷-هـشت واگن مخصوص بار و کالای تجارتی بود.

ناصر الدین شاه هفت مرتبه، مـظفر الدیـن شـاه به کرات و احمد شاه یک مرتبه سوار واگن شاهی شدند.

خط آهن حضرت عـبد العـظیم دارای دو گـار ماشین ۳ بود. واژهٔ گار Garer کـه گـاراژ (Garage) برگرفته از آن است، به معنی نگه داشتن یا پارک کردن بوده و از زبان فرانسه وارد زبان فارسی شده است.

اولین بلیتی که در زمان ناصر الدین شاه برای ماشین‌دودی چاپ شـد، سـه شاهی قیمت داشت، در زمان مظفر الدین شاه به پنج شاهی و زمان احمد شـاه بـه هـفت شاهی و پس از آن به ۱۰ شاهی رسید. روزهای آخر قبل از برچیده شدن ماشین‌دودی قیمت آن دو ریال و نیم بـود.

البته ماشین‌دودی بلیت درجهٔ اول، دوم و سوم داشته است که با تفاوت قیمت انـدکی هـر درجـهٔ قطار با دیگری متفاوت بوده و جالب اینکه همین قیمت اندک چه رتبهٔ اجتماعی‌ای را نصیب افـراد مـی‌کرده است، چون تفاوت وسایل رفاهی بین واگن‌ها بسیار زیاد بوده و فرد تـنها بـا انـدک قیمت بهای بلیت به گروه اشراف می‌پیوسته است و البته واگن درجهٔ یک خیلی راحت و عـلاوه بـر حـجرهٔ جداگانه‌ای که داشته است، به هر مسافر یک فنجان چای هم مـجانی مـی‌دادند و این امتیاز قابل توجهی را نصیب اشخاص می‌نموده است.

در طی سال‌هایی که ماشین‌دودی استفاده می‌شد، اتـفاقات عـجیبی رخ داد که برخی از آنها منجر به تحریم ماشین‌دودی از طرف بعضی از علما گردید و چـندین بـار درگیری بین مردم و کارمندان بلژیکی باعث فـوت مـسافران شـد. مثلاً چندان از روزهای شکوهمند ماشین‌دودی نمی‌گذشت کـه در یـکی از روزها ماشین‌دودی مردی را که تازه از سفر کربلا بازگشته بود، زیر کرد و پاهایش قـطع شـد. پس از چند روز او مرد و همین کـافی بـود تا مـردم خـشمگین بـه ماشین‌دودی حمله کنند و تمام ایستگاههای آن را تـاراج کـنند و با چوب و چماق به جان این هیولای بزرگ آهنی بیفتند.

در سال‌های بـعد وضـعیت مغشوشی برای این راه‌آهن پیش آمـد که خود مردم در آن بـی‌تقصیر نـبودند، مثلاً در گار ماشین‌دودی نصف دالان را دیـوار کـوتاهی کشیده، قهوه‌خانه کرده بودند و نصف دیگر را آجیل‌فروشی، سکنجبین‌فروشی، سیب‌زمینی فروشی، نان خشکی و سـقا، هـریک گوشه‌ای نشسته متصل به رسـم و قـاعده فـریاد و داد می‌کشیدند. گدا از زن و مـرد، کـور و عاجز مشغول تکدی و اذیـت مـردم بودند. صدای مداحی و نقالی، اشکال و نوشتار نامناسب که با زغال بر در و دیوار دیده مـی‌شد و از هـمه مهمتر بی‌نظمی هنگام سوار شدن بـر مـاشین‌دودی جلب نـظر مـی‌کرد، هـمه به اجماع می‌دویدند و در ایـن دویدن کلاه‌ها می‌افتاد، برخی زمین می‌خوردند و کفشها از پا خارج می‌شد که خیلی بیشتر اسباب معطلی بـود، کـسی ابداً ملاحظه‌ای نمی‌کرد و به هر واگـنی وارد مـی‌شد و سـپس بـه اجـبار در جای خود قـرار مـی‌گرفتند، کم‌کم این بی‌نظمی‌ها، ماشین‌دودی را از شکل اولش خارج کرد، شیشه‌های پنجره شکست و جای آن حلبی گذاشتند، روی صندلی‌ها را کـندند و چـوب زیـر آن را شکستند، سپس آن را با آجر فرش کـردند.

ایـن راه آهن تـا اواسـط سـال ۱۳۳۲ هـ. ش حدود ۶۷ سال دایر بود و همان‌طور که اشاره شد، تصنیف‌های عامیانه‌ای نیز دربارهٔ آن ساخته شده بود و در سالهای آخر تصنیفی دربارهٔ عدم کارآیی و شرایط نامطلوب آن ساخته شده کـه قسمتی از آن چنین بود:

صد سال ماشین‌دودی شهر ری ناله‌زنون راهشو بنموده
طی این ترن کهنهٔ قشلاقیه از بدنش اسکلتش باقیه
توش بشینی حوصله‌ات سر میره
از خر وامونده عقب‌تر میره
اینکه تـو چـشمت میره دائم چیه؟
دود زغال سنگ ماشین‌دودیه

حالا بعد از گذشت قریب به ۱۳۰سال، از ماشین‌دودی فقط نام و خاطره‌ای بر جای مانده و کمتر کسی می‌داند که هنوز هم تعدادی از واگن‌های آن در گوشه‌ای از تهران حـضور دارنـد. از تمام آن ماشینهای‌دودی، فقط ۳ لوکوموتیو بر جای مانده است؛ لوکوموتیوهایی که هیچ نشانی از گذشته ندارند و مانند هیولای‌های بزرگ فلزی در چند جای مختلف شهر، دورافـتاده از هـم روزگار می‌گذرانند و در زیر برف و بـاران و تـابش خورشید، نشانی از جنب‌وجوش ندارند. یکی از این لوکوموتیوها به همراه یک واگن هم‌اکنون در ایستگاه مترو شاه عبد العظیم قرار دارد که مرمت شده و در معرض دید عـموم قـرار دارد.

دو ماشین‌دودی دیگر چندان اوضـاع مـساعدی ندارند. یکی از آنها در محل ایستگاه تهران واقع در میدان قیام همانجایی که برای آخرین‌بار از حرکت ایستاد، همچنان روی همان ریل‌های اصلی متوقف باقی مانده است و ماشین‌دودی دیگر در پارک ملت قرار دارد که در زیـر بـرف و باران، رها شده و مانند تلی از آهن قراضه به نظر می‌رسد که به محلی برای نوشتن یادگاری‌ها و بازی کودکان بدل شده است.

ورود اتومبیل به ایران

مورخان معتقدند مظفرالدين شاه در سفر فرنگ (۱۹۰۰ م) براي اولين بار سوار يك دستگاه اتومبيل رنو در فرنگ مي شود و سپس سفارش خريد دو دستگاه از اين پديده عجيب و غريب ساخته شده به دست اجنبي را براي تفرج در خيابان‌هاي دارالخلافه مي دهد و براي نخستين بار اتومبيل وارد ايران مي شود. مي گويند وقتي مدير كمپاني رنو دو دستگاه اتومبيل سفارشي را به ديد همايوني گذاشت، شاه روبه مدير گفته بود: قيمت اين دو دستگاه اتومبيل چقدر است؟ مدير نيز در جواب مي گويد: اتومبيل اول به عنوان هديه و پيشكش خدمت اعليحضرت تقديم مي‌شود و اتومبيل دوم شانزده هزار فرانك و اتومبيل‌هاي بعدي پانزده هزار فرانك خواهد بود!

(كوريان) ميهماندار مخصوص مظفرالدين شاه در فرانسه در اين رابطه مي نويسد: «اتومبيل‌ها پس از رسيدن به روسيه از طريق كشتي به بندر انزلي انتقال يافته و هنگام عزيمت به تهران به علت جاده‌هاي خراب و ناهموار انزلي به تهران با مشكلات فراواني روبرو مي‌شوند و حتي يكي از آنها بر اثر شكستن قطعه حساسي از چرخ‌هايش در راه مي‌ماند و تنها اتومبيل دوم به تهران مي‌رسد. هر چند ازآن اتومبيل ديگر هم به علت تنگ بودن معابر و گل‌و لاي وسط آنها و ناهموار بودن‌شان استفاده چنداني نشد و فقط گاهي شاه براي تفريح سوار آن مي‌شد و در بعضي از خيابان‌هاي دارالخلافه به گشت مي‌پرداخت». مردم به آن پديده نوظهور «كالسكه دودي» يا «ارابه آتشين» مي‌گفتند.

اولین اتومبیل‌هایی که وارد تهران شد، سرعتشان از ۴۰ کیلومتر تجاوز نمی‌کرد و ظرفیت آنها چهار نـفر بود. چند کامیون بـاری و نـوعی وسیلهٔ نقلیه شبیه وانت‌بارهای فعلی هم در تهران رفت‌وآمد می‌کرد.

با پیدایش اتومبیل و کامیون کم‌کم گاری‌خانه‌ها و درشکه‌خانه‌ها به صورت گاراژ در آمد که در آنها هم تعمیرات و آهنگری‌های آنها صورت می‌گرفت و هم بار و مـسافر جابه‌جا می‌شد و برایشان بلیت و بارنامه صادر می‌گردید.

از سال ۱۲۸۹ هـ. ش چهار سال پس از صدور فرمان مشروطیت، قانون مالیات شهری بر وسایل نقلیه از تصویب مجلس شورای ملی گذشت و دولت اجازه یافت از هر اتومبیل مـاهانه پنـج تومان، از هر درشکه ۱۲ قران و از هر کالسکه ۱۵‌ قران مالیات دریافت کند. همچنین مالیات‌هایی برای گالری‌های اسبی، دلیجان‌های مسافربری، صاحبان اسب، الاغ، قاطر، شتر و دوچرخه وضع شده بود و مجبور بودند برای هر رأس چـهارپا مـاهانه دو قران مالیات بپردازند و چنانچه اتومبیلی از خارج تهران وارد آن می‌شد صاحبش ملزم به پرداخت یک تومان مالیات و عوارض بود. وسایل نقلیهٔ مخصوص دربار، مأموران سیاسی دولت و کارکنان نظامی و سیاسی دولت‌های خـارجی، ارتـش، بهداری و بلدیه از پرداخت مالیات معاف بودند. با توجه به بالا بودن عوارض ماهانهٔ اتومبیل که پنج تومان بود و به راحتی برای پرداخت اجارهٔ یک خانهٔ مسکونی بزرگ در محلات اعـیان‌نشین شـهر کـافی بود، مشخص می‌شود که هـنوز اتـومبیل جـای چندانی در زندگی مردم تهران نداشت. تعداد وسایل نقلیه در تهران محدود می‌شد به: اتومبیل‌های کرایه‌ای ۴۳۲ دستگاه، اتومبیل‌های سفارتخانه‌ها ۱۰۸ دستگاه، موتورسیکلت کرایه‌ای و ۶۱۵ دسـتگاه دوچـرخهٔ شـخصی. جمع کل اتومبیل‌های تهران ۱۱۴۰ دستگاه بود.

کـل ایـن تعداد کمتر از اتومبیل‌های یک خیابان فرعی در تهران امروز است.

در آغاز، علاقه به راندن اتومبیل چندان رواج نیافت، زیرا وضـعیت راه‌ها در ایـران برای رانندگی مناسب نبود. در واقع فقط در خیابانهای سنگفرش شمال تـهران می‌شد از خودرو استفاده کرد. در سال ۱۲۸۵‌ هـ. ش روس‌ها نخست در جادهٔ جلفا- تبریز و سپس در سال ۱۲۸۸ هـ. ش در جادهٔ انزلی-رشت-قـزوین-تـهران تـعدادی کامیون به کار انداختند. پس از سال ۱۲۹۴ هـ. ق خودرو وسیلهٔ حمل‌ونقل گسترده‌تری به‌ویژه در میان اعیان و اشراف شد، چرا که بهبود وضع شریان‌های بزرگ پایـتخت، رانـندگی را تسهیل کرده بود.

هرچه بود، مشکلات تهران تغییری نکرده بود و بی‌نظمی در خـیابانها مـثل گـذشته بود. مردم در خیابانها قدم یا پرسه می‌زدند. پیاده‌روها در اشغال دستفروش‌ها و بساط مغازه‌دارها بود. شـهر قـدیم تهران همچنان از کوچه‌هایی پرپیچ و خم و باریک تشکیل می‌شد. شهود متعددی منظرهٔ این خـیابانهای تـماشایی و تـحمل‌ناپذیر را به تصویر کشیده‌اند.

اولین راه و خیابانی که در ایران رنگ آسفالت دید میدان توپخانه بود که بـه مـناسبت ورود ملک فیصل اول پادشاه عراق پاکیزه شد. آسفالتی که از انتهای خیابان باب هـمایون شـروع و بـه میدان توپخانه و اطراف آن ختم شد، در ظرف سه روز انجام گرفت و پس از آن سنگفرش کردن چند خیابان، مانند خـیابان سـپه و خـیابان پهلوی شمالی و خیابان شاه و شاه‌آباد آغاز گردید. در میدان توپخانه آژانی از ادارهٔ عـبور و مـرور ایستاده بود و بر طاق جایگاهش فانوسی چهار طرفه با شیشه‌های سبز و سرخ نصب و در آن لامپ بـرق کـار گذاشته شده بود و با کلیدی که در اختیار آژان بود فرمان ایست و حرکت مـی‌داد.

پس از سال‌های پرآشوب انقلاب مشروطه ۱۲۸۴-۱۲۸۰ هـ. ش، دولت توجه بـیشتری بـه اداره امور کشور مبذول داشت. تأسیس بلدیهٔ تـهران در سـال ۱۲۸۵ هـ. ش، سازماندهی بهتر زندگی شهری را ممکن کرد. د

در سال ۱۲۸۵ هـ. ش بلدیهٔ تهران مقرراتی مـنتشر کـرد که هدف از وضع آنها بـرقراری نـظم در استفاده از درشـکه و کـالسکه‌های عـمومی بود. در سال ۱۲۸۷ هـ. ش از آنجا کـه حـمل‌ونقل تا اندازه‌ای به دلیل حضور ارتش‌های بیگانه روزبه‌روز متراکم‌تر می‌شد، نخستین مـقررات را بـرای تسهیل آمد و شد تأمین امنیت مـربوط به تردد وسایل نـقلیه اعـلام کردند. در این مقررات صراحتاً بـه خـودرو اشاره شده است. در واقع تا این تاریخ مقرراتی در مورد خودروها، که به هـمان سـرعت درشکه‌ها و کالسکه‌ها هدایت می‌شدند، وجـود نـداشت.

بـا شروع جنگ جـهانی اول ۱۲۹۵-۱۲۹۱ هــ. ش، اتومبیل رواج عمومی یافت و ضـرورت وضـع مقررات خاص پدید آمد. اوایل به دربار و منازل یکی دو وزیر راه یافته کم‌کم هـمگانی شـد و در اختیار دیگر مردم قرار گرفت.

پس از ورود اتـومبیل‌های سواری و بـاری بـه ایـران، مسألهٔ جابه‌جا کردن مـسافران به مسأله‌ای قابل تأمل تبدیل شده بود و می‌باید وسایل نقلیهٔ مدرن‌تری جایگزین می‌شد، پس به هـمین جـهت از کشور دانمارک تعدادی اتوبوس خریداری گـردید و در سـال ۱۳۰۵‌ شـمسی اولیـن لایـحهٔ تأسیس شرکت اتـوبوسرانی از مـجلس شورای ملی گذشت و اجازهٔ اتوبوسرانی به کشور دانمارک واگذار شد و اتوبوس‌های این شرکت در ۷ خط مشغول بـه کـار شـدند.

برای بهبود شبکهٔ ارتباطات کوشش‌های جدی بـه عـمل آمـد، نـخستین خـط آهـن عمدهٔ کشور، یعنی راه آهن سراسری ایران، احداث گردید، عوارض راه لغو شد و به موجب برنامهٔ توسعهٔ راهها، تا سال ۱۳۲۰‌ هـ. ش چهارده هزار مایل راه جدید احداث گردید.

پس از جـنگ جهانی اول، تعداد خودروها در ایران و به خصوص در تهران، به صورت چشمگیری افزایش یافت. غالب این خودروها را ارتش‌های متخاصم به هنگام ترک ایران رها کرده بودند و ارتش ایران مالک آنها بود. تـرافیک هـمچنان رشد می‌کرد، بدون آنکه هیچ مقررات خاصی برای این وسیلهٔ نقلیه و نحوهٔ هدایت آن وضع شود. سرانجام نظمیهٔ تهران در سال ۱۲۹۵ هـ. ش بخشنامه‌ای خطاب به رانندگان خودروهای خصوصی و عمومی صادر کـرد تـا در ادارهٔ نظمیه حضور یابند و امتحان رانندگی بدهند و خودروهایشان شماره‌گذاری شود.

کـم‌کم از بـهترین و پرسودترین مشاغل، شغل‌های مـربوط بـه اتومبیل شناخته شده و هر کس سعی داشت خود را در یکی از کارهای آن داخل کند، به خصوص کار شوفری (شوفر Chauffeur‌ واژه فرانسوی به معنی راننده است.) که بسیار پرطرفدار بود و در هر کجا بـه هـنر و مقام و منزلت انگشت‌نما شده و مورد احترام عام و خاص قرار گرفت و این روند تا سالها ادامه داشت.

اتومبیل از جمله واردات خارجی‌ای بود که زیادتر از سایر کالاها توانست در میان مردم جا بـاز کـند که دلایـل متعددی داشت، اول پرسود بودن، دوم هم تأمین‌کنندهٔ شغل بود و هم فراغت، سوم اسم و آوازهٔ آن‌که برای صاحبش اعـتبار و منزلت می‌آورد، چهارم ارزانی قیمت و سهل الوصول بودن، پنجم فراوانی و در دسـترس بـودن وسـایل یدکی آن بود.

نمایندگی‌های فروش مستقیم اتومبیل در تهران شکل گرفتند و به‌تدریج تعداد اتومبیل‌ها افزایش یافت و پابه‌پای آهنگ سـریع ‌ واردات خـودرو، در حوالی سال ۱۳۱۰ هـ. ش به‌طور متوسط سه هزار دستگاه در سال وارد می‌شد. در پی آن، تا بـه امـروز تـبعات محبوبیت یافتن ماشین در میان مردم ایران ادامه داشته است. چنانکه اکنون کارخانه‌های اتومبیل‌سازی در این کـشور، در زمرهٔ نازپرورده‌ترین کارخانه‌ها هستند و با قیمت بالا دست به تولید اتومبیل زده و مردم نـیز عادت کرده‌اند که تـا مـی‌توانند از اتومبیل‌های شخصی خود بهره برند.


منبع:

شماره ۲۶ و ۲۷ نشریه جستارهای شهرسازی
کتاب: این اتولی که من می‌گم، نوشته عباس حسینی و  +


مشاهده کلیپ

آمازون منتشر کرد: فهرست ۱۰۰ کتابی که بایستی در طول زندگی بخوانید


فهرست‌های فیلم، سریال یا کتاب، اگر خوب تنظیم شده باشند، می‌توانند به تأمین محتواهای فرهنگی افراد علاقه‌مند کمک کنند و آنها را از سردرگمی نجات بدهند.

در حقیقت افراد خام، سال‌ها لازم است در میان کتاب‌ها و فیلم‌های مختلف غوطه بخورند، تا خودشان تبدیل به کارشناس و خبره کار بشوند و بتوانند خودشان مستقلا محتوای فرهنگی پیشنهاد بدهند.

آمازون به تازگی فهرست قابل توجهی از ۱۰۰ کتاب ارائه کرده است که به گمانش لازم است هر کسی در طول زندگی‌اش بخواند.

تعداد قابل توجهی از این کتاب‌ها خوشبختانه به فارسی هم ترجمه شده‌اند.


مشاهده کلیپ

قسمت اول فصل هفتم سریال «داستان ترسناک آمریکایی» با عنوان «شب انتخابات»، بسیار فراتر از انتظار بود – نه! «همه» ما از «دلقک‌ها» می‌ترسیم!


باید همان اول پست، بنویسم که هیچ وقت تصور نمی‌کردم که در «یک پزشک»، دیدن سریال «داستان ترسناک آمریکایی» American Horror Story را به شما توصیه کنم.

نه! اشتباه نکنید، این سریال، اصلا سریال بدی نیست. در واقع یکی از پرداخت‌شده‌ترین و بهترین سریال‌های تاریخ در ژانر وحشت است و در یک کلام «گیم آو ترونز» سریال‌های این ژانر است!

منتها در اثنای دیدن فصل اول این سریال، در تماشای این سریال توسط من وقفه‌ای ایجاد شد و بعد من احساس کردم که در شرایطی که علاقه‌مند خاص این ژانر نیستم و کلی مواد فرهنگی دیگر دستم مانده، بهتر است تماشای این سریال را نیمه‌کاره رها کنم.

تا حالا شش فصل کامل سریال پخش شده و به تازگی پخش فصل جدید سریال شروع شده است. امروز صبح، در ساعت رایگان دانلود با خودم گفتم که قسمت اول فصل جدید را دانلود کنم تا ببینم در چه حال و هوایی است.

هنگام غروب که تماشای سریال را شروع کردم از محتوای متفاوت این فصل شگفت‌زده شدم.

البته سریال همچنان لایه‌های ترس ذهن و اندیشه را می‌کاود، اما این بار باری سیاسی و استعاری دارد.

قسمت اول دقیقا از یکی از بزرگ‌ترین ترس‌های این ماه‌های آمریکایی‌ها شروع می‌شود. ترامپ به صورت رسمی اعلام می‌کند که می‌خواهد در انتخابات نامزد شود. تکاپوی هیلاری کلینتون و طرفداران او به جایی نمی‌رسد و شب وحشت فرا می‌رسد.

شبی که البته مردمان سایر کشورها هم در طول تاریخ، به کرات تجربه‌اش کرده‌اند. شبی مسخ کننده، شبی باورنکردنی، شبی که آدم می‌خواهد باور کند که کابوس می‌بینید، اما وقتی به خود سیلی می‌زند اما پوست دست خود را رنجه می‌کند، می‌بیند که نه! کابوسی در کار نیست و کابوس در واقعیت ادغام شده است. شبی که نمی‌خواهید سحر شود. شبی که بویی مشمئزکننده دارد …

فعلان اجتماعی، ژورنالیست‌ها و مردمی که هزار یک نگرانی در مورد به خطر افتادن آزادی‌ها و ایجاد هرج و مرج به خاطر به سر کار آمدن یک آدم نالایق، کوتوله و دلقک سیاسی دارند، بهت‌زده هستند، اشک بی اختیار از گونه‌هایشان فرو می‌غلتد.

اندکی بعد آنها به دنبال پیدا کردن مقصر برمی‌آیند. اشتباهات خودی‌ها، نامزد مقابل دیکتاتور که انقدر نچسب بوده که نتوانسته مردم را قانع کند که دست‌کم از بغض حریب و نه حب خودش، به او رأی بدهند. آن دسته مردم منفعلی که با دانستن همه واقعیت‌ها در خانه‌ها ماندند و به صف رأی دادن نرفتند.

کابوس ادامه پیدا می‌کند. غریو شادی مستی طرفداران حریف، نعره‌های تحریک‌کننده‌های آنها، ساده‌لوح‌هایی که تصور می‌کنند یک مسیحای سیاسی و یک معجزه مسلم را سر کار آورده‌اند که می‌تواند بر خلاف همه قواعد سیاسی، اقتصادی و اجتماعی حرکت کند و دوباره مجد و عظمت را به سرزمینشان برگرداند.

در کمال تعجب همه اینها در سریالی که تا حالا تصور می‌کردم، صرفا سرگرم‌کننده باشد، بازتاب پیدا کرده بودند.

داستان ادامه پیدا می‌کند. حساس‌ترین، مسئول‌پذیرترین و معصوم‌ترین لایه‌های جامعه نمی‌توانند با واقعیت جدید تطبیق پیدا کنند و تصور ۴ سال تمام تباهی عمرشان، برایشان خارج از تحمل می‌نماید.

شمار اندکی از آنها می‌خواهند بی‌خیال شوند و زندگی شخصی خود را به یک دنیا منفک‌شده و سرخوشانه، تبدیل کنند. آنها تصمیم می‌گیرند، بخوانند، گوش کنند، ورزش کنند، توییتر و شبکه‌های اجتماعی و خبری را نبینند و عشق را در دل خود زنده نگه دارند.

اما بقیه در تب و تابند و البته به آستانه روان‌گسیختگی می‌رسند …

باز هم قسمت اول سریال «داستان ترسناک آمریکایی» همه اینها را بازتاب می‌دهد.

شگفت‌آورتر که «بدمن» سریال در قسمتی از سریال، ژرف‌ترین جملات قسمت اول را خطاب به دادگاه، البته برای نیل به هدف خاص خود بیان می‌کند:

همراهان آمریکایی عزیز، انسان‌ها چیو بیشتر از همه دوست دارن؟

واسه چی با ارزش‌ترین چیزامونو می‌دیم؟

خانواده؟ دوستان‌مان؟ خانه‌هایمان؟ پول؟ بدبختی؟

نه!

بالاتر از همه انسان‌ها ترس و دوست دارن، ترسی که در زمان فریاد زدیم، آزاد کردیم و ساختیم، آجر به آجر. تا اینکه رو به رومون بایسته، هر روز به بلندای برج ترامپ.

چطور می‌دونم که ترس و بیشتر از بچه‌هامون دوست داریم؟ چون حاضریم زندگیشونو خراب کنیم.

به خاطر ترس غیرمنطقیِ از دست دادنشون، (بهشون می‌گیم):

نه بیلی، نمی‌تونی پیاده بری مدرسه، اگه یکی بدزدتت چی؟

کلارا به رپ گوش نکن، ممکنه ایده به سرت فرو کنه.

هر روز،ترس و به آزادی ترجیح می‌دیم. آزادی حرکت،آزادی جماعت، آزادی فکر.

ترس مثل پوله، ارزش داره. می‌خوان که بترسن، عادت کردن به ترسیدن که دیگه نیازی به فکر کردن ندارن.

این طوری دیگه (مردم) چیز بیشتری نمی‌خوان.

ترس اونا رو از خواسته‌اشون و تمایلاتشون آزاد می‌کنه، اون وقت مثل بچه‌هایی که تو تب کابوس می‌سوزن، می‌دوون میان سمت‌مون.

و منتخب‌های اندکی که از بلندی و دریاها و هیولاها نترسیدن برمی‌گردن، میشن رهبر تکامل که جایگاهی برای ضعیف‌ها ندارد، به سرزمین انتخابی حقیقت و آزادی می‌روند.

اینجا سریال به روشنی علاقه دیرین سیاستمداران به بازی ترس با مردم را بیان می‌کند. در مبارزات انتخاباتی، قدرتی که ترس ایجاد می‌کند، بسیار فراتر از دادن امید، وعده‌ها یا استدلال‌های منطقی است. مردم را از کشور همسایه یا یک کشور دوردست خاور دور بترسانید، مردم را از تروریسم بترسانید، مردم را از سیاستمداران منطقی که در کلامشان هیچ نشانی از امیدهای واهی نیست، بترسانید. اصلا مردم را از خودشان بترسانید! کار تمام است.

در ادامه قسمت اول سریال البته به صورت استعاری به یکی از هراس‌های بیمارگونه روانپزشکی یا فوبیاهای خاص اشاره می‌کند. فوبیا از دلقک‌ها یا Harlequin phobia.

برخی از کسانی که اختلال روانپزشکی پیدا می‌کنند،‌هراسشان فقط متمرکز به یک چیز خیلی خاص است. مثلا برخی فقط از فضای بسته، ارتفاع یا سگ می‌ترسند و در این بین برخی‌ها هم از دلقک‌ها یا حفره‌های تاریک می‌ترسند.

در سریال می‌بینیم که زنی که در شرایط بعد از انتخابات به سختی در شوک نتیجه انتخابات فرو رفته، دچار همین فوبیا شده است.

و البته به روشنی مشخص است که فوبیا از دلقک در سریال استعاره‌ای است از هراسی که شهروندان دنیا از کوتوله‌ها و دلقک‌های سیاسی دارند. افرادی که با حرکات غیرمنطقی، تکانه‌ای خود به کابوس روزانه آزرده‌دلان تبدیل می‌شوند.

سارا پالسن، الیسون پیل و بیلی لورد، در سریال نقش سه زن محور داستان را بازی می‌کنند و هنرپیشه مرد نقش اول سریال، اوان پیترز است که این یکی واقعا نقش مشکلی را برعهده گرفته است.

از دید غیرسیاسی هم البته سریال، طبق معمول گفتنی‌های بسیار دارد. در آخر سریال شما با یک چرخش داستانی و علامت سؤال روبرو می‌شوید. سوالی که از شما دعوت می‌کند منتظر پخش قسمت دوم سریال در ۱۲ سپتامبر بمانید.


مشاهده کلیپ

قسمت اول فصل هفتم سریال «داستان ترسناک آمریکایی» با عنوان «شب انتخابات»، بسیار فراتر از انتظار بود – نه! «همه» ما از «دلقک‌ها» می‌ترسیم!


باید همان اول پست، بنویسم که هیچ وقت تصور نمی‌کردم که در «یک پزشک»، دیدن سریال «داستان ترسناک آمریکایی» American Horror Story را به شما توصیه کنم.

نه! اشتباه نکنید، این سریال، اصلا سریال بدی نیست. در واقع یکی از پرداخت‌شده‌ترین و بهترین سریال‌های تاریخ در ژانر وحشت است و در یک کلام «گیم آو ترونز» سریال‌های این ژانر است!

منتها در اثنای دیدن فصل اول این سریال، در تماشای این سریال توسط من وقفه‌ای ایجاد شد و بعد من احساس کردم که در شرایطی که علاقه‌مند خاص این ژانر نیستم و کلی مواد فرهنگی دیگر دستم مانده، بهتر است تماشای این سریال را نیمه‌کاره رها کنم.

تا حالا شش فصل کامل سریال پخش شده و به تازگی پخش فصل جدید سریال شروع شده است. امروز صبح، در ساعت رایگان دانلود با خودم گفتم که قسمت اول فصل جدید را دانلود کنم تا ببینم در چه حال و هوایی است.

هنگام غروب که تماشای سریال را شروع کردم از محتوای متفاوت این فصل شگفت‌زده شدم.

البته سریال همچنان لایه‌های ترس ذهن و اندیشه را می‌کاود، اما این بار باری سیاسی و استعاری دارد.

قسمت اول دقیقا از یکی از بزرگ‌ترین ترس‌های این ماه‌های آمریکایی‌ها شروع می‌شود. ترامپ به صورت رسمی اعلام می‌کند که می‌خواهد در انتخابات نامزد شود. تکاپوی هیلاری کلینتون و طرفداران او به جایی نمی‌رسد و شب وحشت فرا می‌رسد.

شبی که البته مردمان سایر کشورها هم در طول تاریخ، به کرات تجربه‌اش کرده‌اند. شبی مسخ کننده، شبی باورنکردنی، شبی که آدم می‌خواهد باور کند که کابوس می‌بینید، اما وقتی به خود سیلی می‌زند اما پوست دست خود را رنجه می‌کند، می‌بیند که نه! کابوسی در کار نیست و کابوس در واقعیت ادغام شده است. شبی که نمی‌خواهید سحر شود. شبی که بویی مشمئزکننده دارد …

فعلان اجتماعی، ژورنالیست‌ها و مردمی که هزار یک نگرانی در مورد به خطر افتادن آزادی‌ها و ایجاد هرج و مرج به خاطر به سر کار آمدن یک آدم نالایق، کوتوله و دلقک سیاسی دارند، بهت‌زده هستند، اشک بی اختیار از گونه‌هایشان فرو می‌غلتد.

اندکی بعد آنها به دنبال پیدا کردن مقصر برمی‌آیند. اشتباهات خودی‌ها، نامزد مقابل دیکتاتور که انقدر نچسب بوده که نتوانسته مردم را قانع کند که دست‌کم از بغض حریب و نه حب خودش، به او رأی بدهند. آن دسته مردم منفعلی که با دانستن همه واقعیت‌ها در خانه‌ها ماندند و به صف رأی دادن نرفتند.

کابوس ادامه پیدا می‌کند. غریو شادی مستی طرفداران حریف، نعره‌های تحریک‌کننده‌های آنها، ساده‌لوح‌هایی که تصور می‌کنند یک مسیحای سیاسی و یک معجزه مسلم را سر کار آورده‌اند که می‌تواند بر خلاف همه قواعد سیاسی، اقتصادی و اجتماعی حرکت کند و دوباره مجد و عظمت را به سرزمینشان برگرداند.

در کمال تعجب همه اینها در سریالی که تا حالا تصور می‌کردم، صرفا سرگرم‌کننده باشد، بازتاب پیدا کرده بودند.

داستان ادامه پیدا می‌کند. حساس‌ترین، مسئول‌پذیرترین و معصوم‌ترین لایه‌های جامعه نمی‌توانند با واقعیت جدید تطبیق پیدا کنند و تصور ۴ سال تمام تباهی عمرشان، برایشان خارج از تحمل می‌نماید.

شمار اندکی از آنها می‌خواهند بی‌خیال شوند و زندگی شخصی خود را به یک دنیا منفک‌شده و سرخوشانه، تبدیل کنند. آنها تصمیم می‌گیرند، بخوانند، گوش کنند، ورزش کنند، توییتر و شبکه‌های اجتماعی و خبری را نبینند و عشق را در دل خود زنده نگه دارند.

اما بقیه در تب و تابند و البته به آستانه روان‌گسیختگی می‌رسند …

باز هم قسمت اول سریال «داستان ترسناک آمریکایی» همه اینها را بازتاب می‌دهد.

شگفت‌آورتر که «بدمن» سریال در قسمتی از سریال، ژرف‌ترین جملات قسمت اول را خطاب به دادگاه، البته برای نیل به هدف خاص خود بیان می‌کند:

همراهان آمریکایی عزیز، انسان‌ها چیو بیشتر از همه دوست دارن؟

واسه چی با ارزش‌ترین چیزامونو می‌دیم؟

خانواده؟ دوستان‌مان؟ خانه‌هایمان؟ پول؟ بدبختی؟

نه!

بالاتر از همه انسان‌ها ترس و دوست دارن، ترسی که در زمان فریاد زدیم، آزاد کردیم و ساختیم، آجر به آجر. تا اینکه رو به رومون بایسته، هر روز به بلندای برج ترامپ.

چطور می‌دونم که ترس و بیشتر از بچه‌هامون دوست داریم؟ چون حاضریم زندگیشونو خراب کنیم.

به خاطر ترس غیرمنطقیِ از دست دادنشون، (بهشون می‌گیم):

نه بیلی، نمی‌تونی پیاده بری مدرسه، اگه یکی بدزدتت چی؟

کلارا به رپ گوش نکن، ممکنه ایده به سرت فرو کنه.

هر روز،ترس و به آزادی ترجیح می‌دیم. آزادی حرکت،آزادی جماعت، آزادی فکر.

ترس مثل پوله، ارزش داره. می‌خوان که بترسن، عادت کردن به ترسیدن که دیگه نیازی به فکر کردن ندارن.

این طوری دیگه (مردم) چیز بیشتری نمی‌خوان.

ترس اونا رو از خواسته‌اشون و تمایلاتشون آزاد می‌کنه، اون وقت مثل بچه‌هایی که تو تب کابوس می‌سوزن، می‌دوون میان سمت‌مون.

و منتخب‌های اندکی که از بلندی و دریاها و هیولاها نترسیدن برمی‌گردن، میشن رهبر تکامل که جایگاهی برای ضعیف‌ها ندارد، به سرزمین انتخابی حقیقت و آزادی می‌روند.

اینجا سریال به روشنی علاقه دیرین سیاستمداران به بازی ترس با مردم را بیان می‌کند. در مبارزات انتخاباتی، قدرتی که ترس ایجاد می‌کند، بسیار فراتر از دادن امید، وعده‌ها یا استدلال‌های منطقی است. مردم را از کشور همسایه یا یک کشور دوردست خاور دور بترسانید، مردم را از تروریسم بترسانید، مردم را از سیاستمداران منطقی که در کلامشان هیچ نشانی از امیدهای واهی نیست، بترسانید. اصلا مردم را از خودشان بترسانید! کار تمام است.

در ادامه قسمت اول سریال البته به صورت استعاری به یکی از هراس‌های بیمارگونه روانپزشکی یا فوبیاهای خاص اشاره می‌کند. فوبیا از دلقک‌ها یا Harlequin phobia.

برخی از کسانی که اختلال روانپزشکی پیدا می‌کنند،‌هراسشان فقط متمرکز به یک چیز خیلی خاص است. مثلا برخی فقط از فضای بسته، ارتفاع یا سگ می‌ترسند و در این بین برخی‌ها هم از دلقک‌ها یا حفره‌های تاریک می‌ترسند.

در سریال می‌بینیم که زنی که در شرایط بعد از انتخابات به سختی در شوک نتیجه انتخابات فرو رفته، دچار همین فوبیا شده است.

و البته به روشنی مشخص است که فوبیا از دلقک در سریال استعاره‌ای است از هراسی که شهروندان دنیا از کوتوله‌ها و دلقک‌های سیاسی دارند. افرادی که با حرکات غیرمنطقی، تکانه‌ای خود به کابوس روزانه آزرده‌دلان تبدیل می‌شوند.

سارا پالسن، الیسون پیل و بیلی لورد، در سریال نقش سه زن محور داستان را بازی می‌کنند و هنرپیشه مرد نقش اول سریال، اوان پیترز است که این یکی واقعا نقش مشکلی را برعهده گرفته است.

از دید غیرسیاسی هم البته سریال، طبق معمول گفتنی‌های بسیار دارد. در آخر سریال شما با یک چرخش داستانی و علامت سؤال روبرو می‌شوید. سوالی که از شما دعوت می‌کند منتظر پخش قسمت دوم سریال در ۱۲ سپتامبر بمانید.


مشاهده کلیپ

چگونه این غواص پرویی تبدیل به یک بالن زنده شد؟!


چهار سال پیش حادثه‌‌ای باورنکردنی برای الخاندرو راموس مارتینز رخ داد. او که از طریق غواصی و صید غذاهای دریایی معاشرت می‌کرد، مثل هر روز سر کارش رفته بود. اما ناخواسته اشتباهی مرتکب شد:

او بسیار سریع از عمق ۳۰ متری به سطح آب آورده شد.

این کار یک خطر عمده دارد. بیماری‌ای به نام بیماری کیسون یا decompression sickness وجود دارد که به اختصار DCS نامیده می‌شود.

وقتی شخصی به ژرفای آب می‌رود و بعد سریع به سطح می‌آید، کم شدن سریع فشار باعث می‌شود که گازهای حل شده در خون او (عمدتا نیتروژن)، تشکیل حباب‌هایی را بدهند. این حباب‌ها می‌توانند هر قسمتی از بدن را درگیر کنند و موجب مشکلاتی در مفاصل، ریه، قلب، پوست، مغز و … بشوند.

بیشتر مواقع، مشکلات محدود به علایمی مانند خستگی، گیجی، تهوع و درد مفاصل می‌شود، اما در موارد نادری فلج یا حتی مرگ هم رخ می‌دهد.

در مورد راموس، مشکل خیلی شدیدتر رخ داد و حباب‌های خیلی بزرگی تشکیل شد که ظاهر او را تغییر داد. طوری که او شبیه یک بالن انسانی زنده شد.

از آنجا که این حباب‌ها در عمق بافت‌های او جا خوش کرده‌اند، از طریق جراحی قابل خارج شدن نیستند و درمان اصلی تجویز جلسات درمانی محفظه‌های اکسیژن پرفشار است. تا حالا با همین درمان، حدود ۳۰ درصد حجم نیتروژن‌های وارد شده به بدن او خارج شده‌اند. اما گمان می‌رود که به ۱۰۰ جلسه دیگر درمانی نیاز داشته باشد و شاید بعد از این جلسات برای تکمیل درمان، یک جراحی هم نیاز باشد.

راموس که به خاطر این مشکل ناگهان ۳۰ کیلوگرم به وزنش اضافه شده و دیگر نمی‌تواند غواصی کند، معلوم نیست که چطور هزینه این درمان‌ها را خواهد پرداخت.

او در ضمن دردهای زیادی را در این مدت متحمل شده و مدام مسکن استفاده می‌کند و در ضمن مبتلا به پرفشاری خون هم شده است.

در ضمن در پی مشکلش، او دچار آسیب مفصل لگن هم شده و حالا باید عمل جراحی برای جاگذاری پروتز هم روی او صورت بگیرد.

منبع


مشاهده کلیپ

با ربات فروشنده «مبتکر بات» در تلگرام یک فروشگاه حرفه‌ای داشته باشید


رپورتاژ:

اگر شما هم صاحب کسب و کار اینترنتی هستید، قطعا بخش مهمی از کسب و کار شما با شبکه های اجتماعی خصوصا تلگرام، گره خورده است، ایجاد کانال های تلگرامی یکی از روش های خرید و فروش کالا و خدمات شماست اما یقینا در این مسیر با محدودیت های بسیاری مواجه هستید.

شبکه های اجتماعی، با هدف پیام رسانی ایجاد شده اند و امکانات آنها جهت تبدیل شدن به یک فروشگاه مجازی بسیار محدود است. یکی از این محدودیت ها،  ارتباطات زمانبر میان کاربران و مدیر کانال است. ارتباطاتی که گاها بخاطر حجم بالای آن،  زمان کافی جهت بررسی وضعیت، توسعه و مدیریت کسب و کار کمتر و کمتر می شود.

ربات فروشنده راه حل ساده، مطمئن و ارزان مشکل شماست!

گروه فناوری اطلاعات و تبلیغات مبتکر، یک ربات فروشنده به نام @MobtakerBot تولید نموده که می تواند مدیریت کانال فروشگاهی شما را تسهیل ببخشید و تمامی فرآیند های سفارش و خرید شما را ساماندهی کند.

از مهمترین  ویژگی های این ربات می توان به موارد زیر اشاره کرد:

  1. امکان دسته بندی محصولات به صورت تو در تو
  2. امکان تعریف محصول به همراه ویژگی هایی مانند تصویر، قیمت و موجودی
  3. مدیریت موجودی
  4. وجود بخش سبد خرید و امکان سفارش چندین محصول
  5. امکان صدور فاکتور نهایی پس از دریافت آدرس و شماره تلفن
  6. امکان ارسال پیامک ثبت سفارش
  7. امکان پرداخت فاکتور از طریق درگاه اینترنتی
  8. امکان ارائه دکمه گفتگو با مدیر فروش پس از  ثبت سفارش
  9. امکان انتشار محصول در چندین کانال مختلف
  10. دریافت گزارشات و آمارهای مدیریتی و …

شما می توانید بوسیله ربات @MobtakerBot یک ربات فروشنده اختصاصی برای خودتان بسازید و از آن جالب تر اینکه به خاطر جشنواره تابستان تا یک هفته نیز می توانید آن را به طور رایگان استفاده کنید.

چه طور این کار رو کنید؟

کافیست که کمتر از نیم ساعت وقت بگذارید و کلیپ های کوتاه آموزشی تولید شده را از گام اول در کانال و یا وب سایت زیر مشاهده کنید که بتوانید برای خودتان و یا هر فرد دیگری ربات فروشنده بسازید و از آن لذت ببرید.

فیلم های آموزشی جهت تولید و مدیریت ربات :

@MobtakerPoshtibanan

Video.MobtakerTeam.com

در صورت وجود هر گونه سوال و پشتیبانی می توانید از یکی از راه های زیر اقدام نمایید.

@MobtakerModirBot

۰۲۱۸۸۲۲۷۶۸۴

وب سایت مبتکر بات


مشاهده کلیپ

سفارش سریع کیک با طراحی‌ها دلخواه و منحصر به فرد و با بهترین کیفیت – کیک آف


رپورتاژ:

انجام برخی از کارها که به نظر خیلی ساده می‌آیند، در مقام عمل اتفاقا خیلی وقت‌گیر و پیچیده می‌‌شوند.

یکی از این کارها سفارش دادن کیک به مناسبت‌های مختلف مثلا کیک تولد، سالگرد ازدواج، برگزاری مناسبت‌های رسمی مثل سالگرد تأسیس یک شرکت و … است.

معمولا همیشه در میان انبوه آمادگی‌های دیگر برای برگزاری کردن این مراسم، این جزء سفارش کیک فراموش می‌شود و ناگهان می‌بینیم که روزهای خیلی اندکی تا مراسم مانده و ما هنوز کیک مورد نظرمان را که با چه کیفیت و چه شکلی ساخته و پرداخته شود را انتخاب نکرده ایم.

حالت بدتر اینکه برای سفارش کیک شما مجبور هستید، عملا در محل قنادی‌ها حاضر شوید، آلبوم نمونه‌های کیک را ورق بزنید، به خانه برگردید و با اعضای خانواده مشورت کنید و دوباره برگردید و سفارش را هم نهایی کنید.

بگذریم از اینکه خیلی از قنادی‌ها اصلا تنوع خاصی در کیک‌سازی ندارند و بسیاری اوقات بین آنچه سفارش می‌دهید و آنچه دریافت می‌کنید، تفاوت قابل ملاحظه‌ای وجود دارد.

این روزها بسیاری از کارها آنلاین شده‌اند  سفارش کیک هم این روزها به لطف سایت‌هایی مثل کیک آف cakeoff می‌توانند با سرعت، دقت و راحتی بسیار آسان بشوند.

cakeoff یک سایت فروش اینترنتی کیک و لوازم جشن است.

بیایید با هم به سایت cakeoff مراجعه کنیم.

نخست انواع کیک‌ معرفی شده در سایت توجه شما را به خود جلب خواهد کرد. خیلی جالب است که سایت cakeoff جایی برای جستجو در میان ۳ هزار مدل کیک مختلف دارد.

شاید بسیاری از شماها تصور نمی‌کردید که اصلا چنین مدل کیک‌هایی هم را بشود سفارش داد، کیک تولد پسرانه، کیک تولد دخترانه، کیک‌هایی که بتوان به یک گیک یا خوره سینما هدیه داد. کیک‌هایی که نشانی از شوخ‌طبعی ما داشته باشند یا کیک‌هایی که آنقدر زیبایی بصری دارند که اصلا آدم حیفش می‌‌آید که آنها را بخورد!

با cakeoff شما این توانایی را پیدا می‌کنید که کودک، همسر، دوست یا کارمندان خود را غافلگیر کنید و مراسمی برای آنها برگزار کنید که به لطف همین جزء خوشمزه متفاوت آن، هیچگاه از ذهن مهمانان، پاک نشود.

شیوه استفاده از سایت هم خیلی ساده است. شما نخست باید مدل کیک مورد نظر خود را مشخص کنید و در مرحله بعد ویژگی‌هایی مانند وزن کیک، پایه کیک، مواد میانی استفاده شده در آن، طعم خامه را تعیین کنید. اگر هم دوست دارید از عکس خاصی روی کیک استفاده شود، می‌توانید آن را در همین قسمت ارسال کنید. در ضمن باید اولویت زمانی تحویل کیک را هم مشخص کنید.

بر اساس این فاکتورها، کیک قیمت‌گذاری می‌شود و بعد از پرداخت تعرفه، کیک در تاریخ مورد نظر تحویل شما می‌شود.

در پایان پیشنهاد می‌کنم حتی اگر الان قصد سفارش کیک ندارید، برای دیدن تنوع ۳۰۰۰ عدد کیک هم که باشد، به این سایت سری بزنید!


مشاهده کلیپ

بروز حادثه بر اثر این خطاها و قصورهای مهندسی و طراحی، دیر یا زود دارد، اما سوخت و سوز ندارد!


حتما در ساختمان‌ها یا جاده‌ها یا در شیوه‌های طراحی‌های صنعتی دستگاه‌ها و وسایل مصرفی به خطاهایی برخورده‌اید که باعث می‌شوند فکر کنید که زمانی همین خطاها، منجر به بروز حوادثی می‌شوند. ممکن است ده‌ها و صدها نفر متوجه قضیه بشوند و به موقع از آن پرهیز کنند، اما سرانجام شخصی صید این خطاها می‌شود.

مثلا همه ما می‌دانیم که باید اقدامی برای باز شدن ایمن در کنسروهای تن ماهی انجام بشود. اکثریت ماها با زحمت یا با ترفندهایی خودساخته از بروز حادثه تن ماهی برای خودمان پیشگیری کرده‌ایم. اما همین تن ماهی چه حادثه‌هایی که نیافریده است.

در اینجا با هم عکس‌هایی از این خطاهای حادثه‌ساز را با هم مرور می‌کنیم که هم مفرح هستند و هم عبرت‌آور:


مشاهده کلیپ

افول یک ستاره: آنگ سان سو چی و موضع‌گیری سؤال‌برانگیزش در مقابل خشونت‌های اخیر علیه مسلمانان میانمار


تا وقتی سیاسیون، مقامات عالی رتبه و افراد شاخص را به چالش نکشیده‌اید، همه‌شان به ظاهر خوبند. لباسی آراسته به تن دارند و تلاش می‌کنند کلامی فاخر و حتی آهنگین داشته باشند، در عقبه هر یک از آنها صدها هزار طرفدار مشتاق وجود دارد و برای خود روزومه و کارنامه‌ای از موفقیت دارند.

اگر از خودکامه‌های روراست  و صادق که ابایی که از فاش‌گویی اندیشه انحصارطلبانه و ذهن تهی خود ندارند، صرف‌نظر کنیم، شمار افراد برجسته با پوسته عامه‌پسند و لعاب نیکو، بسیار هستند.

آنها را خیلی دشوارتر می‌توان به توده مردم و حتی خواص شناساند. آنها پوپولیسم را بسیار زیرکانه‌تر از کوتوله‌های سیاسی، می‌شناسند و سنجیده حرکت می‌کنند و سخن می‌گویند. به موقع متوجه نزول محبوبیت خود می‌شوند و در پی اظهارات و کرداری که دل مردم را رنجانده، سعی می‌کنند، سخنانی بر زبان برانند که دوباره آنها را به جاده محبوبیت بازگرداند.

متأسفانه شمار روزنامه‌نگاران، بلاگرها و فعالان اجتماعی که بتوانند با تیزهوشی با مانورهای کلامی، پرده از سر درون این دسته افراد بردارند، باعث شوند آنها دست از تعارف‌های ظاهری و در لفافه سخن گفتن و ایهام بردارند و واقعیت وجودی خود را فاش کنند، بسیار اندک است.

یکی از مشکلات باستانی ما انسان‌ها این است که هنوز به اصالت انسان و حقوق اساسی آنها ایمان نیاورده‌ایم. در مقام سخن، البته همه دم از لزوم اهمیت حق حیات و حقوق اساسی می‌زنیم، اما در مقام عمل به صورت رسمی یا در ناخودآگاه تبصره‌هایی می‌افزاییم:

-اگر نقض این حقوق برای مخالف من باشد، اگر «سختگیری» تا اینجا به پیش برود، ایرادی ندارد.

-در شرایط اضطراری، جنگ و اقدامات تروریستی می‌شود اقدام به تحدید برخی از آزادی‌ها حقوق کرد.

-تبعیض نژادی، قومیتی و مذهبی بد است. البته در مورد این چهار درصد از آدم‌های همیشه مشکل‌ساز مشکلی ندارد.

-سیاست عملگرایانه با نویسندگی انتزاعی تفاوت بسیار دارد و در مقام عمل گاهی لازم است مصلحت اکثریت مردم را در نظر گرفت یا مدتی خاموش ماند، تا در فردایی بهتر با کسب قدرت و اتوریته بیشتر، همه مشکلات را حل کرد.

-محکوم کردن همه فجایع بشری چیز خوبی است. اما نباید اصلا کشتار فلان قومیت را بزرگ و رسانه‌ای کنید.

در طول تاریخ، مصلحان و فیلسوف‌ها و سیاستمدارهای رانده شده از بافت قدرت، همیشه با این تبصره‌ها و استثنائات و حتی انتظاراتی که اکثریت مردم بر آنها تحمیل می‌کرده‌اند، مشکل داشته‌اند و دارند.

به تاریخ صد سال اخیر هم بنگرید، می‌بینید که هنوز خود ما هم توانایی آن را نداریم که به روشنی در مورد برخی از برگ‌های سیاه تاریخ صحبت کنیم، چون واهمه داریم حتی از صحبت از این پلیدی‌های تاریخی، حمل بر جانبداری خاص سیاسی ما بشود.

نتیجه‌اش این می‌شود که من و شمایی که به آزاداندیشی و طلب خوشبختی برای همه مردمان باور داریم، نوشتار و کلامی ناموزون و دارای سکته پیدا کنیم و در عین اشاره به برخی از چیزها، نتوانیم اصلا فراخنای سخن را به قلمروهایی خاص دیگری ببریم.

و این مطلب را قطعا هر روزنامه‌نگار و بلاگر و فعال اجتماعی در هر جای این کره خاکی به خوبی تجربه کرده است.

بگذارید خاص‌تر صحبت کنم و در مورد یکی از دل‌آزادگی‌های اخیر خودم بنویسم.

امروز در اینستاگرام عکسی دیدم که به سختی من رنجاند. این عکس می‌تواند نشانی از مظلومیت اقلیتی ۴ درصدی در میانمار باشد.

مدتهاست که مسلمانان میانمار مورد اذیت و آزار قرار می‌گیرند، کشتار جمعی می‌شوند و از میهن خود رانده می‌شوند.

چه جای شگفتی است و مگر می‌توان انتظاری دیگری از دولت هنوز خودکامه میانمار که البته چندین سال راه اعتدال و تعامل با جامعه جهانی را در پیش گرفته، داشت؟

اما وقتی صحبت از میانمار می‌کنیم، شاید پیش از هر چیز و هر کس و حتی پیش از اینکه در ذهن موقعیت جغرافیایی کشوری که از ما فاصله زیادی دارد، در ذهن تجسم کنیم، به یاد بانویی به نام آنگ سان سو چی می‌افتیم.

«او سیاستمدار، دیپلمات، نویسنده و مدافع حقوق بشر میانمار است هم اکنون به عنوان نخستین مشاور دولتی میانمار و رهبر اتحادیه ملی برای دموکراسی فعالیت می‌کند. او در این نقش به طور دو فاکتو رئیس دولت است و مقامی هم‌ارز نخست وزیر دارد. او همچنین نخستین زنی است که به عنوان وزیر امور خارجه، وزیر برق و انرژی و وزیر آموزش در کابینهٔ رئیس جمهور تین چیاو فعالیت کرده و از سال ۲۰۱۲ تا ۲۰۱۶ نماینده پارلمان این کشور بوده است.

او از مخالفان حکومت سابق نظامی میانمار و برنده جایزه صلح نوبل است.»

طبعا انتظار داریم که کسی که سال‌ها در حال مبارزه یا خودکامگی و ۱۵ سال در حصر خانگی بوده، در مقابل رفتار اخیر با مسلمانان روهینگیا ساکت ننشیند و حتی اگر هنوز قدرت عملی برای تغییر شرایط ندارد، با کلامی خردمندانه یا محکومیتی قاطع، این رفتار را محکوم کند.

«گزارشگر ویژه حقوق بشر در میانمار می‌گوید آنچه رخ داده قطعا جنایت علیه بشریت از جانب حکومت و ارتش، نیروهای امنیتی و پلیس میانمار بوده است.»

اما در این شرایط آنگ سان سو چی سکوت اختیار کرده، ظاهرا با این استدلال که محکومیت او تنها کارها را خراب‌تر می‌کند و می‌تواند با انحراف نظر اکثریت بودایی میانمار از او و حزبش، باعث شود که سیر مبارزه با خودکامگی نظامی‌های میانمار دچار وقفه شود.

و این دقیقا همان صلاح‌اندیشی‌ای است که در طول تاریخ، باعث خلق بدترین فجایع بشری شده است. جایی که اکثریت، تصور می‌کند که بدرفتاری با اقلیت، می‌تواند آنقدرها هم بد و بی‌حکمت نباشد، یا می‌تواند یک انتقام به خاطر بدرفتاری‌ای باشد که یا نیاکان آنها توسط همان اقلیت انجام شده.

حدود ۱۰ روز پیش یک مصاحبه‌گر برجسته مسلمان شبکه بی‌بی‌سی به نام میشل حسین، خانم آنگ سان سو چی را گیر انداخت و او را به چالش کشید. او در برنامه تلویزیونی Today programme با او مصاحبه می‌کرد و توانسته بود او را گیر بیندازد تا به روشنی بگوید که چرا اقدامات اخیر علیه مسلمانان میانمار را محکوم نمی‌کند.

سو چی در ابتدا، به مانند اظهارات دیپلماتیک همه سیاستمداران گفت که:

فکر می‌کنم که بودایی‌های بسیار زیادی هم کشور را به دلایل مختلفی، ترک کرده‌اند و اینها همه‌اش ناشی از رنج و عذابی است که تحت یک رژیم خودکامه متحمل می‌شویم.

اما اصرار بیشتر، منتیج به نتیجه و اظهار نظر جالب‌تری شد:

کسی اصلا به من نگفته بود که قرار است یک مصاحبه‌گر مسلمان با من مصاحبه کند!

سیر محکومیت خشونت‌های میانمار توسط دولت‌ها، مردم و فعلان اجتماعی ادامه دارد. در این میان ملاله یوسف زی هم تقاضا کرده که سو چی، این حوادث را محکوم کند.

اعتراف می‌کنم که بسیار ساده است که شما از راه دور از شخصی انتقاد کنید و یا لقب دیکتاتور نوظهور را به او بچسبانید. بیایید با خودمان صادق باشیم، آیا ما در زندگی شخصی خودمان خیلی وقت‌ها رفتاری بزدلانه نداشته‌ایم. مثلا در ابعادی کوچک وقتی یک دوست یا همکار ما به صورت ناشایستی تحقیر و بازخواست می‌شد و ما حس می‌کردیم که به «صلاح» نیست که دخالتی کنیم!

بنابراین قبل از اینکه سو چی را محکوم کنیم، پیشنهاد می‌کنم که نگاهی به گذشته خود بیندازیم و آن مقاطعی را که خواسته یا ناخواسته، عافیت‌طلب، صلاح‌اندیش، نژادپرست شده‌ایم و دیکتاتور درون خود را پرورده‌ایم، در نظر بیاورید.

نه! با تغییر رفتار سو چی یا نظامیان میانمار مشکل حل نمی‌شود، مشکل وقتی حل می‌شود که ایمان بیاوریم انسان‌ها فارغ از ملیت، مذهب، نژاد و باورهای شخصی خود، همه در باطن طالب زندگی شاد، هم‌زیستی، تعامل، زیبایی و تکاپو برای پیشرفت هستند و کسی حق ندارد با کشیدن خط چین‌هایی مصنوعی، این حق را از آنها سلب کند. همچنان که نباید کسی حق ما را برای محکوم کردن نقض این حقوق، از ما بگیرد.


مشاهده کلیپ

داستان کوتاهی از خالد حسینی: دعای دریا


فرانک مجیدی: تهاجم و جنگ و خشونت، همیشه قربانیانی دارد که هر چقدر هم سعی کنند، هرگز نخواهند توانست خاطرات شوم آن را فراموش کنند. بی‌دفاع‌ترین قربانیان جنگ، همیشه کودکان هستند. آن‌ها متوجه معادلات پست دنیای بزرگ‌ترها که به جنگ ختم می‌شود، نیستند و در جهان کودکانه‌ی خود زندگی می‌کنند تا بمب‌ها و گلوله‌ها می‌آیند و ترس در دل‌هایشان خانه می‌کند. خانه‌ها از دست می‌روند و از گذشته‌ی امن و بازی‌های سرخوشانه، هیچ نمی‌مانَد. هر چه که هست، آینده‌ای تاریک و ناملموس است و وحشت از قدمی دیگر. در این سال‌ها کودکان زیادی در اطراف ما، کودکی‌شان را از دست دادند. خبرهای بد آن‌قدر زیاد است که متأسفانه به‌جای جریحه‌دار کردن وجدان عمومی، وجود نکبت و زخم‌هایی از این دست، دارد برای ما عادی می‌شود.

در میان سیل خبرهای تلخ، داستان «آلان کوردی» یکی از نمادین‌ترین خبرهای چند سال اخیر بود. ماجرایی که البته در سیل اخبار جنگ سوزان خاورمیانه، حالا یک تیتر عادی و معمولی است. اما آدم‌هایی هستند که با شهرت‌شان، این ماجراهای غبارگرفته را بیرون می‌کشند و دوباره در خاطر‌ه‌ها زنده می‌کنند. «خالد حسینی»، نویسنده‌ی شهیر رمان‌های «بادبادک‌باز»، «هزار خورشید تابان» و «و کوه طنین انداخت»، یکی از این آدم‌هاست. او امروز در اینستاگرام خود داستان کوتاهی با عنوان ذکرشده منتشر کرد. داستانی در قالب نامه‌ی پدری به پسر خردسالش، و آن را به آلان تقدیم کرد. بی هیچ سخن اضافه‌ای، این داستان متأثرکننده را در ادامه می‌خوانیم.


مروان عزیزم،

در تابستان‌های طولانی کودکی، وقتی که من پسربچه‌ای به سن و سال حالای تو بودم، من و عموهایت تشک‌هایمان را روی پشت‌بام خانه‌ی روستایی پدربزرگت، در اطراف حمص، پهن می‌کردیم.

صبح‌ها با صداهای حرکت شاخه‌های درختان زیتون در نسیم، مع‌مع کردن بزغاله‌ی مادربزرگت، تلق تلق قابلمه‌هایش، با خنکای هوا و اولین اشعه‌های آفتاب به رنگ خرمالو که از شرق برمی‌آمد، بیدار می‌شدیم.

ما وقتی تو را به آن‌جا بردیم که کودکی نوپا بودی. من خاطره‌ای خیلی واضح از مادرت در آن سفر دارم، که داشت به تو گله‌ای گاو در حال چریدن در مزرعه‌ای پر از گل‌های وحشی را نشان می‌داد. ای کاش آن‌قدر جوان نبودی!

اگر آن‌طور بود، خانه‌ی روستایی را فراموش نمی‌کردی، دوده‌های روی دیوارهای سنگی‌اش را، و نهری را که من و عموهایت رویش هزار سد کوچک در عالم کودکی‌مان ساخته بودیم.

کاش حمص را همان‌گونه که من به خاطر دارم، به یاد بیاوری مروان!

در شلوغی‌های قسمت قدیمی شهر، مسجدی برای ما مسلمان‌ها، کلیسایی برای همسایگان مسیحی‌مان، و یک بازار بزرگ برای همه‌ی ما پر از آویزهای طلا، محصولات تازه و لباس‌های عروس بود. کاش تو آن مسیرهای شلوغ که از عطر کیبه‌ی سرخ‌شده مملو بود و پیاده‌روی‌های عصرگاهی من و مادرت در میدان برج ساعت را به خاطر می‌آوردی!

اما آن زندگی، آن زمان، حالا مثل یک دروغ به نظر می‌رسد. حتی برای من، مانند شایعه‌ای فراموش‌شده در گذشته‌ای دور است. اول تظاهرات آمد، بعد محاصره. آسمان بر سرمان بمب تف کرد. قحطی‌ها. خاکسپاری‌ها.

‌این‌ها چیزهایی است که تو می‌شناسی‌شان. تو می‌دانی که دهانه‌ی گشوده‌شده از انفجار یک بمب می‌تواند حفره‌ای برای شنا بسازد. تو آموخته‌ای که خون تیره، خبری خوش‌تر از فوران خون روشن است. تو یاد گرفته‌ای که مادرها، خواهرها و همکلاسی‌ها می‌توانند در قطعاتی از پوست‌های کوچک مثلثی‌شکل و مشتعل پیدا شوند که در تاریکی می‌درخشند، در میان شکاف‌های باریک و گداخته‌ی بتن و آجر.

مروان، مادرت امشب اینجا و با ماست، در این ساحل سرد و روشن از نور مهتاب، در کنار نوزادهای گریان و زنانی که به زبان‌هایی جز زبان ما مویه می‌کنند. افغان‌ها، سومالیایی‌ها، عراقی‌ها، اریتره‌ای‌ها و سوری‌ها. همه‌ی ما بی‌تابِ طلوع خورشیدیم. همه‌ی ما در وحشت از رسیدن سپیده‌ایم. همه‌ی ما در جستجوی خانه‌ایم. شنیدم که می‌گفتند ما مهمان ناخوانده‌ایم، که ما ناخواسته‌ایم. باید بدبختی‌مان را به جایی دیگر ببریم. اما من صدای مادرت را می‌شنوم که روی جزر و مد، که در گوشم زمزمه می‌کند: « آه، عزیزم، اما اگر آن‌ها تنها نیمی از آن‌چه را که تو دیده‌ای، می‌دیدند. اگر فقط می‌دیدند، مطمئناً حرف‌های بامحبت‌تری می‌گفتند.»

به نیم‌رخت در نور تربیع آخر ماه نگاه می‌کنم. پسرکم، مژه‌هایت انگار با خوشنویسی رسم شده، که برای خوابی بی‌آلایش بسته‌اند. به تو گفتم: «دستم را بگیر. هیچ اتفاق بدی نمی‌افتد.» اما این‌ها فقط کلمات هستند، حقه‌های یک پدر! این ایمان تو به بابا، دارد پدرت را می‌کُشد.

چون امشب به تنها چیزی که می‌توانم فکر کنم، این است که دریا چقدر عمیق است، و چه وسیع، چه بی‌تفاوت. من چه ناتوانم برای محافظت از تو در برابر آن. همه‌ی کاری که می‌توانم بکنم، این است که دعا کنم. دعا کنم که خدا قایق‌ را وقتی که ساحل، خارج از میدان دید است و ما مانند ذره‌هایی کوچک در میان آب‌های مواج در حال واژگون شدن و از میان رفتن و به‌راحتی بلعیده‌شدن هستیم، درست هدایت کند.

چون تو، تو یک محموله‌ی باارزشی مروان. باارزش‌ترین محموله‌ی دریایی که تا به‌حال وجود داشته.

دعا می‌کنم که دریا این را بداند.

انشاالله.

چقدر دعا می‌کنم که دریا این را بداند!

 

منبع

 


مشاهده کلیپ