توصیه کتاب و فیلم: نام گل سرخ از اومبرتو اکو


نام گل سرخ [Il nome della rosa]، رمانی است از اومبرتو اکو، نویسندهٔ ایتالیایی، که در ۱۹۸۰ منتشر شد.

در ۱۳۲۷، لوئی باواریایی آمادهٔ رفتن به رم می‌شود تا در مقام امپراتوری تاج‌گذاری کند. پاپ، در آوینیون، او را تکفیر می‌کند و متألهان نیز بی‌درنگ او را بدعت‌گذار می‌شناسند.

در چنین زمینهٔ متلاطمی که امپراتور و پاپ منازعه‌ای دائمی دارند، ویلیام باسکرویل، کشیش فرانسیسکن و قهرمان خیالی رمان اکو، مأمور می‌شود تا در دیر عظیمی که دارای کتابخانه‌ای به شکل هزارتوست میان مراجع مختلف دینی آشتی به وجود آورد.

اما، یک رشته جنایتی که در آنجا روی می‌دهد، کشیش را از مأموریتش منحرف می‌کند. او، در کنار همراه وفادار خود، آدسو، که جوانی ساده‌دل دومینیکن است، تلاش می‌کند تا سرنخی را که جنایت‌ها را به هم پیوند می‌دهد بیابد و بسیار زود درمی‌یابد که یافتن هویت قاتل بر کشف راز مخوف کتابخانه مبتنی است.

کتاب را باید در سطوح مختلف خواند. هم در سطح یک رمانی پلیسی، رمان تاریخی – پلیسی خوبی به حساب می‌آید و هم اینکه این رمان، با پس زمینه‌ای از بحرانی که قرن چهاردهم را تکان می‌دهد و درگیری‌های سیاسی و دینی و بدعت‌گذاری و تفتیش، در قالب سنت بزرگ رمان‌های تاریخی نیز می‌گنجد.

به علاوه، قرون وسطا امکانی به دست اکو می‌دهد تا برخی از اشاره‌ها به دنیای معاصر را القا کند. به طور مثال، بدعت‌گذاران، به سبب سخنان مفرط و آرمان پالایشی از طریق خون، به شدت یادآور بریگادهای سرخ‌اند.

شخصیت خورخه در این کتاب یادآور شخصیت بورخس است، کتابخانه دار نابینایی که راه کتابخانه را مخفی می‌دارد.

لحن نام گل سرخ، مانند بیشتر آثار اکو، طنزآمیز اما مبهم است و میان پذیرفتن همراه با سرخوردگی واقعیت و افشاگری منتقدانه در نوسان است. ویلیام، حقیقت را صرفاً تکه‌تکه پیدا می‌کند و تکه‌های متنی که ویلیام پس از آتش سوزی کتابخانه به چنگ می‌آورد، استعارهٔ آن حقیقت‌اند.

این رمان در ایران با نام «آنک نام گل» با ترجمه رضا علیزاده، توسط انتشارات روزنه در ۸۶۴ صفحه و به قیمت ۴۵۵۰۰ تومان منتشر شده است.


اما فیلمی که در سال ۱۹۸۰، بر اساس این رمان هم ساخته شده و حتی از تلویزیون ایران هم پخش شده، بسیار دیدنی است.

کارگردان این فیلم ژان ژاک آنو است و بازیگر شاخص آن شان کانری است.


در پایان به نوشته‌ای که خود اکو در مورد این رمان و شیوه نگارش آن نوشته است، توجه کنید.

البته لازم به ذکر است که این رمان بیش از اینها حرف و سخن و نشانه‌شناسی دارد که شاید در فرصت دیگری در مورد آن هم برای شما نوشتم:

همهٔ رمـانهای مـن از یـک انگارهٔ اصلی زاده شده‌اند که کمابیش از تصویری واحد سرچشمه می‌گرفته و همان انگاره بوده که مرا واداشـته تا در مسیر پیشبردش گام بردارم.

انگارهٔ نام گل سرخ زمانی متولد شد کـه تصویر قتل کشیشی در یـک کـتابخانه مرا سخت تکان داد. در چرکنویس‌های نام گل سرخ نوشته بودم که قصد دارم تا کشیشی را مسموم کنم.

این پیرنگ جنجالی با مجموعه‌ای از پرسش‌های پیاپی که در طول مسیر با آنها مواجه می‌شدم، بار ادبـی می‌یافت. پرسش‌هایی دربارهٔ این که چرا باید دست به چنین جنایتی بزنم. البته من قصد نداشتم هیچ کشیشی را مسموم کنم؛ (در واقع هم هیچ کس دیگری را مسموم نکردم.) بلکه برای من تـصویر مـسموم شدن یک کشیش در حین خواندن کتابی در کتابخانه جذاب بود. نمی‌دانم. شاید هم تحت تأثیر سنت روایت منظوم و جنایتی آنگلوساکسونها قرار گرفته بودم و به همین خاطر بود که قتل می‌بایست در قـلمرو کـشیشی محلی روی می‌داد. شاید بتوانم بگویم که من داشتم برخی از احساس‌ها و هیجان‌هایی را که در شانزده سالگی و در طول یک دوره تمرین‌های معنوی در صومعه‌ای بندکتین تجربه کرده بودم، مرور می‌کردم.

در طول همان دوره، روزی، داشتم در مـیان صـومعه‌هایی که به سبک گوتیک و رمانتیک ساخته شده بودند، قدم می‌زدم که به کتابخانه‌ای اسرارآمیز برخوردم. وارد شدم.

مجموعه کتاب Acta Sanctrum را روی رحلی گشوده دیدم. همان جا بود که دریافتم آنچنان که قبلاً بـه مـن فهمانده بودند، این «بئاتو اومـبرتو» ای کـه روز چـهارم مارس را برایش جشن می‌گیرند، نبوده که به شیر تبدیل شده، بلکه اسقفی به نام اومبرتوی قدیس بوده، اسقفی که روز ششم سـپتامبر را بـرایش جـشن می‌گیرند.

همان جا با تورق کتابی که بـه صـورت قائم پیش رویم بود، در آن سکوت مطلق و در میان پرتوهای نوری که از بین شیشه‌های رنگی کدری که تقریباً در یک راستا و در درون دیـوارهای مـختوم بـه هرم ششم جای گرفته بودند، لحظه‌ای دچار اضطراب و نگرانی شـدم. نمی‌دانم.

اما همان تصویر کشیش مقتول در حین قرائت متن، در لحظه‌ای خاص از من خواست تا چیزهایی را در حول و حوش آن بـسط دهـم. بـقیهٔ داستان کم‌کم متولد شد. برای تحقق بخشی به این امر بـرآن شـدم که ماجرا را در دل قرون وسطا روایت کنم.

اوایل کار فکر می‌کردم داستان باید در زمان خود ما بـه وقـوع بـپیوندد. اما بعد که از میزان شناخت و علاقه‌ام نسبت به قرون وسطا آگاه شـدم، بـهتر دیـدم که ماجرا را فه فضای آن دوران انتقال دهم. به همین ترتیب بود که بقیهٔ ماجرا، کـم‌کم بـا بـازخوانی متون و بازبینی تصاویر و همچنین با بازگشایی درهای بستی کمدهایی که از بیست و پنج سالگی در آنـها اطـلاعاتی را در مورد قرون وسطا انباشته بودم، خودبه‌خود جور شد و بنا بر دلایل متعدد دیـگر ادامـه پیـدا کرد.

منبع:شماره ۵۲ مجله بخارا


مشاهده کلیپ

معرفی کتاب ناخدای پانزده ساله از ژول ورن – یادی از تصویرگری‌های کتاب قدیمی


گاهی بعد از سال‌ها به یاد کتابی می‌افتیم که در کودکی خوانده بودیم. متأسفانه در این اوقات، در پاره‌ای موارد کتاب اصلی را از دست داده‌ایم.

در این مواقع معمولا سری به اینترنت می‌زنیم، تا ببینیم نسخه اسکن‌شده کتاب موجود است یا نه.

گاهی شانس یاری‌مان می‌کند و دقیقا آن کتاب را با همان ترجمه، چاپ یا تصویرگری پیدا می‌کنیم و گاهی هم نه.

گاهی ادامه جستجویمان ما را به سمت خرید نسخه‌های تازه کتاب راهنمایی می‌کند. اما این نسخه‌های تازهع گرچه واژه‌پردازی بهتر، چاپ بهتر و حتی گاهی ترجمه بهتری هم دارند، اصلا آن لطف نسخه قدیمی که زمانی روزهای کودکی ما را ساخته بودند، ندارند.

یکی از کتاب‌هایی که در آن تابستان‌های تمام‌نشدنی خوب و داغ دوران کودکی خوانده بودم، کتاب ناخدای پانزده ساله بود.

ناخدای پانزده ساله یا Dick Sand, A Captain at Fifteen اثری ماجراجویانه از ژول ورن (۱۸۲۸-۱۹۰۵)، نویسنده‌ی فرانسوی، که در ۱۸۷۸ منتشر شد.

در فوریه‌ی ۱۸۷۳، خانم ولدون، بندری واقع در زلاند نو، به همراه فرزندش سوار بر کشتی بادبانی می‌شود تا به سانفرانسیسکو، نزد همسرش که جهازگیر کشتی است، برود.

به دنبال شرایطی استثنایی، و در جریان مسافرتی بسیار پرحادثه، همه‌ی خدمه‌ی کشتی و ناخدای آن در یک شکار جسورانه‌ی وال از میان می‌روند، و دیک ساند جوان، به کمک چند سیاهپوست که قبل از مرگ ناخدا از حادثه نجات یافته بودند و به آنان پناه داده شده بود، مسئولیت هدایت کشتی را به مقصد برعهده می‌گیرد.

با وجود دسیسه‌های شرورانه‌ی نگورو، آشپز کشتی، که عمداً کشتی را به سرزمینی غیرمتمدن هدایت می‌کند تا خدمه و مسافرانش را به عنوان برده بفروشد، ناخدای پانزده ساله موفق می‌شود خانم ولدون و فرزندش را به میهن‌شان بازگرداند.

ژول ورن، یک بار و شاید برای نزدیک‌ترشدن به خوانندگان جوانش، خواسته است که شخصیت اصلی ماجرا یک پسر جوان باشد. اگرچه دیک ساند با تمام خودجوشی سنش رفتار کند، دارای شهامت، ابتکار، و تجربه‌ی یک بزرگسال است. ژول ورن از ناخدای جوان برجسته‌ترین شخصیت ممکن را ساخته است؛ شخصیتی که تجسم بالاترین حد سخاوت و درستی در طبیعت بشر است.

الان در اینترنت، با جستجویی مختصر می‌توانید کتاب را دانلود کنید یا حتی کتاب را بخرید. اما من خیلی وقت بود که دلم برای تصویرهای این کتاب تنگ شده بود و امروز خوش‌شانس بودم که با یک جستجوی مختصر، دوباره به آن تصاویر رسیدم:

طبق جستجویی که من انجام دادم، از این اثر فعلا تنها دو اقتباس سینمایی صورت گرفته است. اولی در سال ۱۹۴۵ به کارگردانی واسیلی ژورافلیف و دومی در سال ۱۹۷۴ به کارگردانی ژول فرانکو. یعنی «احتمالا» اقتباس سینمایی هالیوودی از این اثر پرماجرا تا به حال نداشته‌ایم.


مشاهده کلیپ

معرفی کتاب «سکوت دریا»: رویارویی در روزگار رژه‌ی چکمه‌ها


فرانک مجیدی: دیروز فرصتی پیش آمد که به کتابفروشی سری بزنم و کتابی را که مدت‌ها بود تشنه‌ی خواندنش بودم، بخرم. هنگام خرید، دلیل اصلی‌ام ارادت قبلی و قلبی به مترجم اثر بود: جناب «ژرژ پطرسی» که همه‌ی ما سال‌های زندگی‌مان با دوبله‌های شیرین‌ و صدای بی‌نظیرش، پر از خاطرات خوش شده. اگر هنگام خرید، دلیل‌م این بود که آقای پطرسی، دوبلور بسیار عزیزی برای من هستند، به‌محض خروج از مغازه و خواندن مقدمه‌ی کتاب، دلایل‌م قوی‌تر شد.

«سکوت دریا»، کتابی به قلم «ژان مارسل بروله» است که در سال‌های اشغال فرانسه توسط نیروهای آلمان نازی در جنگ جهانی دوم، با نام مستعار «ورکور» همچنان به نوشتن ادامه می‌داد. او نام مستعار «ورکور» را که در حقیقت منطقه‌ای کوهستانی در منطقه‌ی آلپ فرانسه است، برای خود برگزید. این منطقه در تاریخ جنگ جهانی، تاریخی خونین دارد و پارتیزان‌های نهضت مقاومت و اهالی یک روستا توسط سربازان نازی، به تمامی قتل‌عام شدند.

در روزگاری که برخی از نویسندگان بزرگ فرانسه در تبعید به سر می‌بردند و وطن‌شان از نوشته‌های آن‌ها بی‌بهره بود، جمع بزرگی ترجیح می‌دادند سکوت کنند و اثر ادبی‌ای زیر چکمه‌ی دشمن به چاپ نرسانند و گروهی چاپلوسانه به سود آلمانی‌ها با آن‌ها توافق کرده‌بودند تا از تنعم و هدایای بیگانه بهره ببرند، ورکور در انتشارات زیرزمینی «نیمه‌شب» برای افزایش روحیه‌ی مقاومت ملت فرانسه می‌نوشت. در سال ۱۹۴۲ سکوت دریا به چاب رسید. این کار می‌توانست به قیمت جان او و همکاران‌ش تمام شود، اما حقیقت این است که نهضت مقاومت، علاوه بر پارتیزان‌هایی آماده‌ی مرگ در راه وطن اشغال‌شده، نویسندگان و ناشرانی داشت که باور داشتند فرانسه، کشور عشق و ادبیات غنی، هرگز نباید روحیه‌ی فرهیخته‌ی خود را ببازد، حتی اگر خون شاعر به سرنیزه‌ی دژخیم بر زمین بریزد.

داستان کتاب، بیرون از جبهه‌های جنگ است. فرانسه اشغال شده و مردم، رژه‌ی فاتحان را با اشک بر سنگ‌فرش‌های خیابان‌های خاطره‌انگیزشان دیده‌اند. گروهی که وحشت‌زده بودند، با آلمانی‌ها تعاملاتی دارند، اما گروهی از مردم عادی که عضو رسمی نیروهای مقاومت نیستند، با شیوه‌ی خود با آلمانی‌ها برخورد می‌کنند. سکوت دریا، در یکی از همین خانه‌های ییلاقی با مردمی عادی و اهل هنر و ادبیات، رقم می‌خورد. نیروهای آلمانی در خانه‌ی مردم سکونت می‌کنند، اما آن‌ها به شیوه‌ی «سکوت» از بودن‌شان، اظهار نارضایتی می‌کنند.

پیرمرد و برادرزاده‌اش که دختر جوان و زیبارویی است، با هم در این خانه‌ای روستایی سکونت داشتند. روزگاری این خانه، سرای بحث‌های ادبی و فلسفی پرشور و نوای موسیقی کلاسیک بزرگان این رشته بود. اما اکنون، زیر هوای مسموم و سنگین اشغال وطن، هر دو دل‌مرده و خموده‌اند و جز پیپ کشیدن و کارهای جزئی مزرعه و بافتنی و رفوی لباس‌های مندرس، کاری نمی‌کنند. تا آن‌که روزی افسر جوان آلمانی به خانه‌ی آن‌ها برای سکونت می‌آید. مردی که تا انتهای کتاب متکلم‌وحده با اهالی خاموش خانه‌ی ییلاقی است و نمی‌داند…

کتاب درباره‌ی روش خاص اَتانتیست‌ها است. آن‌ها سکوت کرده‌اند و منتظر معجزه‌ی بزرگ رهایی کشورند. می‌شود پرسید که آیا اساساً سکوت در برابر بیگانه، یک روش مبارزه محسوب می‌شود یا خیر؟ و پاسخ داد وطن آزاد و استقلال کشور، ارزش خون‌های فراوان دارد. اما این پاسخی اتوپیایی است. چه کشوری به اشغال نیروهای بیگانه درآید، و چه زیر چکمه‌های نیروهای خودی در حکومت‌نظامیِ نیروهای دیکتاتور اداره شود، همیشه بخش بزرگ‌تر جامعه، اندوه خود را با سکوت، نشان می‌دهند. به اوضاع تن نمی‌دهند، اما منفعل هستند. ورکور در این کتاب تلاش کرده تا بگوید این‌ها بخش بی‌اهمیتی در مقاومت یک کشور نیستند. قاطبه‌ی جامعه‌ی فرانسه نباید بخاطر این سکوت که آبستن خشمی عمیق است، احساس شرم کنند. کار آن‌ها به اندازه‌ی کار پارتیزان‌های جان‌برکف، اهمیت دارد. اما نباید در این سکوت، دل‌مرده شوند و از یاد ببرند که دشمن، اشغال و روح و غرور آن‌ها را می‌خواهد. خشم اصیل ناشی از غرور ملی باید همواره روشن بماند. بنابراین در این کتاب، هر فرانسوی‌ای که به شیوه‌ای راهی برای نفوذ آلمانی‌ها نمی‌گشاید، یک قهرمان است. از همین رو سکوت دریا، مهم‌ترین اثر ادبی آن سال‌ها برای حفظ افتخار و شرف فرانسه است.

اما ارزش کتاب ورکور در این است که کتاب به «آلمانی بد» و «فرانسوی خوب» تقسیم نمی‌شود و اثری شعارزده در خدمت پروپاگاندا و طبعاً با تاریخ مصرفِ دوره‌ای نیست. بیش و پیش از ملیت‌ها، انسانیت کاراکترهای کتاب به چشم می‌آید. شخصیت‌های اصلی کتاب، انسان‌هایی بسیار فرهیخته با اندیشه‌ای روشن‌ند که از تیره‌روزی‌شان، در زمانه‌ای بد با هم آشنا شده‌اند، گرچه «ورنر» (افسر آلمانی) بشدت ایده‌آلیست است، اما چه بسا در روزگار صلح، رویای «دیو و دلبر» او، جامه‌ی حقیقت می‌پوشید. اما متأسفانه در جنگ، نمی‌توان ایده‌آل‌گرا و انسان ماند. در جنگ، مرزها موضوعی حیاتی هستند و مهم است که کدام طرف‌ش ایستاده باشید.

یک هنرمند، تا مدت‌ها باور دارد که جنگ شاید بتواند موضوع مرزها را بی‌اهمیت کند و انسانیت و فرهیختگی، سرود مشترک جهان شود. اما در نهایت، می‌بیند که چطور ملعبه‌ی قدرت شده و بازی خورده‌است. آن زمان است که «تصمیم نهایی» را می‌گیرد. به‌قول شاملوی بزرگ که در مجموعه‌ی «هوای تازه» چنین می‌سراید: «… خاک هفت اقلیم را افتان و خیزان، درنوشتم/ خانه‌ی جادوگران را در زدم، طرفی نبستم/ مرغ آبی را به کوه و دشت و صحرا جستم و بیهوده جستم/ پس سمندر گشتم و بر آتش مردم نشستم.»

در سال ۱۹۴۹، «ژان پیر ملویل» که خود در نهضت مقاومت فرانسه عضویت داشت و در آن روزها هنوز شناخته‌شده نبود، فیلمی به همین عنوان ساخت که البته در ایران، سینمادوستان با نام «خاموشی دریا» می‌شناسندش. ترکیب نام ورکور که در ابتدا سخت مخالف تبدیل کتاب‌ش به فیلم بود، و فیلمی که تأثیر بسیاری در سینمای موج نوی فرانسه داشت، ملویل را به قله‌ی سینمای فرانسه رساند. این فیلم، هنوز جزو بهترین آثار کلاسیک و مؤلف است که می‌توان به تماشای‌ش نشست.

چنان‌که در ابتدا اشاره شد، ترجمه‌ی کتاب توسط یکی از استادان بلامنازع هنر دوبله‌ی ایران صورت گرفته. سوای ارادت همیشگی‌ام به آقای ژرژ در مقام یک دوبلور خاطره‌ساز، چه لذتی بود که ایشان را به عنوان یک مترجم بسیار دقیق هم بشناسم. روح فرهیخته‌ی کتاب، به زیبایی در ترجمه‌ی ایشان حفظ شده و لذت‌ش چنان است که وقتی کتاب را برای خواندن می‌گشایید، نخواهیدش بست مگر تا خواندن آخرین جمله. یک ارتباط معنوی و تعهد روحی در ترجمه‌ی داستانی که به دقت گزیده شده و صرفاَ انجام «کار» نیست، باید دقیقاً چنین باشد. از همین رو، بسیار امیدوارم که داستان‌های دیگری با ترجمه‌ی آقای ژرژ عزیزم بخوانیم. علاوه بر ترجمه‌ی متن اصلی با تعهد و دقت بسیار، آقای پطرسی مقدمه‌ها و پی‌نوشت‌های دقیقی تقریباً به حجم داستان اصلی بر کتاب افزوده‌اند که به درک زمانه‌ی نگارش داستان، شرایط فرانسه در روزگار اشغال و احوالات ورکور و ملویل برای خلق اثر ادبی و سینمایی‌شان، کمک می‌کند و خواننده را به کمال، آگاه می‌سازد.

«سکوت دریا» توسط «نشر ماهی» به قیمت ۵۰۰۰ تومان و در قطع جیبی، در بازار کتاب موجود است. کتاب در مجموع ۸۷ صفحه است که البته داستان اصلی، ۴۵ صفحه‌ی آن را شامل می‌شود.

سه سال پس از پیروزی متفقین، در سال ۱۹۴۸، کتاب به ۱۷ زبان ترجمه شده‌بود. اما زمانی که سیریل کانلی آن را به انگلیسی ترجمه کرد تا در بریتانیا عرضه شود، هنوز سال ۱۹۴۴ بود و جنگ جهانی با تمام خوف و سیاهی‌اش جریان داشت. خوشبختانه جناب پطرسی، مقدمه‌ی این کتاب را هم ترجمه کرده که متنی به‌غایت درخشان در رسای آزادی، آزادگی در روزگار اختناق و تعهد ادبیات در روزگار قلدرمآبی چکمه‌پوشان است. هر جمله‌ی این مقدمه‌ی هشت صفحه‌ای بلیغ و فصیح و درخشان است و مؤخره‌ای چنان شکوهمند در ستایش امید دارد که زندگی مادی به صِرف تنها زنده ماندن را موضوعی پست و خوار می‌کند. این یکی از زیباترین متن‌هایی است که در ستایش ادبیات و آزادی، در تمام عمرم خوانده‌ام. در بندهای ابتدایی این مقدمه آمده‌است: «…قفل سکوت بر اندیشه‌مان، سکوت اجباری نویسندگان به سبب محروم شدن از حق ابراز عقیده، سکوت در برابر جهان. ملت‌هایی که در دایره‌ی این دیواری که آلمان به دور خِرَد اروپا کشیده زندگی نکرده‌اند، ابعاد رنجی را که باید تحمل کرد، به هیچ روی درنخواهند یافت. تنها کافی است بدانند انسان‌ها جان خود را نثار می‌کنند تا در این دیوار، رخنه‌ای بسازند.» این مقدمه را باید هر گاه که تاریکی یأس بر اندیشه‌ سایه می‌افکنَد، خواند. چرا که در ناامیدی، تسلیم محض است. اما کسی که فقط سکوت کرده، هنوز امیدی به فریاد دارد.


مشاهده کلیپ

معرفی کتاب «سکوت دریا»: رویارویی در روزگار رژه‌ی چکمه‌ها


فرانک مجیدی: دیروز فرصتی پیش آمد که به کتابفروشی سری بزنم و کتابی را که مدت‌ها بود تشنه‌ی خواندنش بودم، بخرم. هنگام خرید، دلیل اصلی‌ام ارادت قبلی و قلبی به مترجم اثر بود: جناب «ژرژ پطرسی» که همه‌ی ما سال‌های زندگی‌مان با دوبله‌های شیرین‌ و صدای بی‌نظیرش، پر از خاطرات خوش شده. اگر هنگام خرید، دلیل‌م این بود که آقای پطرسی، دوبلور بسیار عزیزی برای من هستند، به‌محض خروج از مغازه و خواندن مقدمه‌ی کتاب، دلایل‌م قوی‌تر شد.

«سکوت دریا»، کتابی به قلم «ژان مارسل بروله» است که در سال‌های اشغال فرانسه توسط نیروهای آلمان نازی در جنگ جهانی دوم، با نام مستعار «ورکور» همچنان به نوشتن ادامه می‌داد. او نام مستعار «ورکور» را که در حقیقت منطقه‌ای کوهستانی در منطقه‌ی آلپ فرانسه است، برای خود برگزید. این منطقه در تاریخ جنگ جهانی، تاریخی خونین دارد و پارتیزان‌های نهضت مقاومت و اهالی یک روستا توسط سربازان نازی، به تمامی قتل‌عام شدند.

در روزگاری که برخی از نویسندگان بزرگ فرانسه در تبعید به سر می‌بردند و وطن‌شان از نوشته‌های آن‌ها بی‌بهره بود، جمع بزرگی ترجیح می‌دادند سکوت کنند و اثر ادبی‌ای زیر چکمه‌ی دشمن به چاپ نرسانند و گروهی چاپلوسانه به سود آلمانی‌ها با آن‌ها توافق کرده‌بودند تا از تنعم و هدایای بیگانه بهره ببرند، ورکور در انتشارات زیرزمینی «نیمه‌شب» برای افزایش روحیه‌ی مقاومت ملت فرانسه می‌نوشت. در سال ۱۹۴۲ سکوت دریا به چاب رسید. این کار می‌توانست به قیمت جان او و همکاران‌ش تمام شود، اما حقیقت این است که نهضت مقاومت، علاوه بر پارتیزان‌هایی آماده‌ی مرگ در راه وطن اشغال‌شده، نویسندگان و ناشرانی داشت که باور داشتند فرانسه، کشور عشق و ادبیات غنی، هرگز نباید روحیه‌ی فرهیخته‌ی خود را ببازد، حتی اگر خون شاعر به سرنیزه‌ی دژخیم بر زمین بریزد.

داستان کتاب، بیرون از جبهه‌های جنگ است. فرانسه اشغال شده و مردم، رژه‌ی فاتحان را با اشک بر سنگ‌فرش‌های خیابان‌های خاطره‌انگیزشان دیده‌اند. گروهی که وحشت‌زده بودند، با آلمانی‌ها تعاملاتی دارند، اما گروهی از مردم عادی که عضو رسمی نیروهای مقاومت نیستند، با شیوه‌ی خود با آلمانی‌ها برخورد می‌کنند. سکوت دریا، در یکی از همین خانه‌های ییلاقی با مردمی عادی و اهل هنر و ادبیات، رقم می‌خورد. نیروهای آلمانی در خانه‌ی مردم سکونت می‌کنند، اما آن‌ها به شیوه‌ی «سکوت» از بودن‌شان، اظهار نارضایتی می‌کنند.

پیرمرد و برادرزاده‌اش که دختر جوان و زیبارویی است، با هم در این خانه‌ای روستایی سکونت داشتند. روزگاری این خانه، سرای بحث‌های ادبی و فلسفی پرشور و نوای موسیقی کلاسیک بزرگان این رشته بود. اما اکنون، زیر هوای مسموم و سنگین اشغال وطن، هر دو دل‌مرده و خموده‌اند و جز پیپ کشیدن و کارهای جزئی مزرعه و بافتنی و رفوی لباس‌های مندرس، کاری نمی‌کنند. تا آن‌که روزی افسر جوان آلمانی به خانه‌ی آن‌ها برای سکونت می‌آید. مردی که تا انتهای کتاب متکلم‌وحده با اهالی خاموش خانه‌ی ییلاقی است و نمی‌داند…

کتاب درباره‌ی روش خاص اَتانتیست‌ها است. آن‌ها سکوت کرده‌اند و منتظر معجزه‌ی بزرگ رهایی کشورند. می‌شود پرسید که آیا اساساً سکوت در برابر بیگانه، یک روش مبارزه محسوب می‌شود یا خیر؟ و پاسخ داد وطن آزاد و استقلال کشور، ارزش خون‌های فراوان دارد. اما این پاسخی اتوپیایی است. چه کشوری به اشغال نیروهای بیگانه درآید، و چه زیر چکمه‌های نیروهای خودی در حکومت‌نظامیِ نیروهای دیکتاتور اداره شود، همیشه بخش بزرگ‌تر جامعه، اندوه خود را با سکوت، نشان می‌دهند. به اوضاع تن نمی‌دهند، اما منفعل هستند. ورکور در این کتاب تلاش کرده تا بگوید این‌ها بخش بی‌اهمیتی در مقاومت یک کشور نیستند. قاطبه‌ی جامعه‌ی فرانسه نباید بخاطر این سکوت که آبستن خشمی عمیق است، احساس شرم کنند. کار آن‌ها به اندازه‌ی کار پارتیزان‌های جان‌برکف، اهمیت دارد. اما نباید در این سکوت، دل‌مرده شوند و از یاد ببرند که دشمن، اشغال و روح و غرور آن‌ها را می‌خواهد. خشم اصیل ناشی از غرور ملی باید همواره روشن بماند. بنابراین در این کتاب، هر فرانسوی‌ای که به شیوه‌ای راهی برای نفوذ آلمانی‌ها نمی‌گشاید، یک قهرمان است. از همین رو سکوت دریا، مهم‌ترین اثر ادبی آن سال‌ها برای حفظ افتخار و شرف فرانسه است.

اما ارزش کتاب ورکور در این است که کتاب به «آلمانی بد» و «فرانسوی خوب» تقسیم نمی‌شود و اثری شعارزده در خدمت پروپاگاندا و طبعاً با تاریخ مصرفِ دوره‌ای نیست. بیش و پیش از ملیت‌ها، انسانیت کاراکترهای کتاب به چشم می‌آید. شخصیت‌های اصلی کتاب، انسان‌هایی بسیار فرهیخته با اندیشه‌ای روشن‌ند که از تیره‌روزی‌شان، در زمانه‌ای بد با هم آشنا شده‌اند، گرچه «ورنر» (افسر آلمانی) بشدت ایده‌آلیست است، اما چه بسا در روزگار صلح، رویای «دیو و دلبر» او، جامه‌ی حقیقت می‌پوشید. اما متأسفانه در جنگ، نمی‌توان ایده‌آل‌گرا و انسان ماند. در جنگ، مرزها موضوعی حیاتی هستند و مهم است که کدام طرف‌ش ایستاده باشید.

یک هنرمند، تا مدت‌ها باور دارد که جنگ شاید بتواند موضوع مرزها را بی‌اهمیت کند و انسانیت و فرهیختگی، سرود مشترک جهان شود. اما در نهایت، می‌بیند که چطور ملعبه‌ی قدرت شده و بازی خورده‌است. آن زمان است که «تصمیم نهایی» را می‌گیرد. به‌قول شاملوی بزرگ که در مجموعه‌ی «هوای تازه» چنین می‌سراید: «… خاک هفت اقلیم را افتان و خیزان، درنوشتم/ خانه‌ی جادوگران را در زدم، طرفی نبستم/ مرغ آبی را به کوه و دشت و صحرا جستم و بیهوده جستم/ پس سمندر گشتم و بر آتش مردم نشستم.»

در سال ۱۹۴۹، «ژان پیر ملویل» که خود در نهضت مقاومت فرانسه عضویت داشت و در آن روزها هنوز شناخته‌شده نبود، فیلمی به همین عنوان ساخت که البته در ایران، سینمادوستان با نام «خاموشی دریا» می‌شناسندش. ترکیب نام ورکور که در ابتدا سخت مخالف تبدیل کتاب‌ش به فیلم بود، و فیلمی که تأثیر بسیاری در سینمای موج نوی فرانسه داشت، ملویل را به قله‌ی سینمای فرانسه رساند. این فیلم، هنوز جزو بهترین آثار کلاسیک و مؤلف است که می‌توان به تماشای‌ش نشست.

چنان‌که در ابتدا اشاره شد، ترجمه‌ی کتاب توسط یکی از استادان بلامنازع هنر دوبله‌ی ایران صورت گرفته. سوای ارادت همیشگی‌ام به آقای ژرژ در مقام یک دوبلور خاطره‌ساز، چه لذتی بود که ایشان را به عنوان یک مترجم بسیار دقیق هم بشناسم. روح فرهیخته‌ی کتاب، به زیبایی در ترجمه‌ی ایشان حفظ شده و لذت‌ش چنان است که وقتی کتاب را برای خواندن می‌گشایید، نخواهیدش بست مگر تا خواندن آخرین جمله. یک ارتباط معنوی و تعهد روحی در ترجمه‌ی داستانی که به دقت گزیده شده و صرفاَ انجام «کار» نیست، باید دقیقاً چنین باشد. از همین رو، بسیار امیدوارم که داستان‌های دیگری با ترجمه‌ی آقای ژرژ عزیزم بخوانیم. علاوه بر ترجمه‌ی متن اصلی با تعهد و دقت بسیار، آقای پطرسی مقدمه‌ها و پی‌نوشت‌های دقیقی تقریباً به حجم داستان اصلی بر کتاب افزوده‌اند که به درک زمانه‌ی نگارش داستان، شرایط فرانسه در روزگار اشغال و احوالات ورکور و ملویل برای خلق اثر ادبی و سینمایی‌شان، کمک می‌کند و خواننده را به کمال، آگاه می‌سازد.

«سکوت دریا» توسط «نشر ماهی» به قیمت ۵۰۰۰ تومان و در قطع جیبی، در بازار کتاب موجود است. کتاب در مجموع ۸۷ صفحه است که البته داستان اصلی، ۴۵ صفحه‌ی آن را شامل می‌شود.

سه سال پس از پیروزی متفقین، در سال ۱۹۴۸، کتاب به ۱۷ زبان ترجمه شده‌بود. اما زمانی که سیریل کانلی آن را به انگلیسی ترجمه کرد تا در بریتانیا عرضه شود، هنوز سال ۱۹۴۴ بود و جنگ جهانی با تمام خوف و سیاهی‌اش جریان داشت. خوشبختانه جناب پطرسی، مقدمه‌ی این کتاب را هم ترجمه کرده که متنی به‌غایت درخشان در رسای آزادی، آزادگی در روزگار اختناق و تعهد ادبیات در روزگار قلدرمآبی چکمه‌پوشان است. هر جمله‌ی این مقدمه‌ی هشت صفحه‌ای بلیغ و فصیح و درخشان است و مؤخره‌ای چنان شکوهمند در ستایش امید دارد که زندگی مادی به صِرف تنها زنده ماندن را موضوعی پست و خوار می‌کند. این یکی از زیباترین متن‌هایی است که در ستایش ادبیات و آزادی، در تمام عمرم خوانده‌ام. در بندهای ابتدایی این مقدمه آمده‌است: «…قفل سکوت بر اندیشه‌مان، سکوت اجباری نویسندگان به سبب محروم شدن از حق ابراز عقیده، سکوت در برابر جهان. ملت‌هایی که در دایره‌ی این دیواری که آلمان به دور خِرَد اروپا کشیده زندگی نکرده‌اند، ابعاد رنجی را که باید تحمل کرد، به هیچ روی درنخواهند یافت. تنها کافی است بدانند انسان‌ها جان خود را نثار می‌کنند تا در این دیوار، رخنه‌ای بسازند.» این مقدمه را باید هر گاه که تاریکی یأس بر اندیشه‌ سایه می‌افکنَد، خواند. چرا که در ناامیدی، تسلیم محض است. اما کسی که فقط سکوت کرده، هنوز امیدی به فریاد دارد.


مشاهده کلیپ

کازوئو ایشی‌گورو برنده نوبل ادبیات شد- پیشنهاد بازخوانی کتاب «هرگز رهایم نکن» به این مناسبت


ایشی‌گورو را نخستین بار با ترجمه نجف دریابندری از کتاب بازماندهٔ روز شناختم. بعد از چند سال «هرگز رهایم نکن» را از او خواندم. امروز بعد از آن ماجرای عجیب اعطای جایزه نوبل ادبیات به بابت دیلان، اهدای جایزه نوبل ادبیات به ایشی گورو خبر خوشحال‌کننده‌ای برای بسیاری از ما بود.

ایشی‌گورو متولد ۱۹۵۴ در ناگازاکی ژاپن است. او در سال ۱۹۶۰ بـه همراه خانواده‌اش به انگلستان رفت و در دانشگاه کنت مانتربری ادبیات انگلیسی و فلسفه خوانده است. درسال ۱۹۸۱‌ سه داستان کوتاه و در سال ۱۹۸۲، رمان چشم اندازی رنگ‌پریده از تپه‌ها را منتشر کرد. از کتاب‌های دیگرش می‌توان به اینها اشاره کرد:

(۱۹۸۶) هنرمندی از جهان شناور (ترجمه یاسین محمدی انتشارات افراز)
(۱۹۸۹) بازماندهٔ روز (ترجمه نجف دریابندری نشر کارنامه)
(۱۹۹۵) تسلی‌ناپذیر (ترجمه سهیل سمی نشر ققنوس)
(۲۰۰۰) وقتی یتیم بودیم (ترجمه مژده دقیقی نشر هرمس)
(۲۰۰۵) هرگز رهایم مکن (هرگز ترکم نکن) -(ترجمه سهیل سمی نشر ققنوس) / هرگز ترکم مکن (ترجمه مهدی غبرایی نشر افق)
(۲۰۱۵) غول مدفون ترجمه‌ی فرمهر امیردوست، نشر میلکان

هرگز رهایم مکن رمانی نوشته کازوئو ایشی‌گورو نویسنده ژاپنی بریتانیایی است که در سال ۲۰۰۵ منتشر شد. این رمان در همان سال نامزد جایزه بوکر و در سال ۲۰۰۶ نامزد جایزه آرتور سی کلارک شد. مجله تایم نیز آن را به عنوان بهترین رمان سال ۲۰۰۵ برگزید و آن را در لیست ۱۰۰ رمان برتر انگلیسی زبان، از سال ۱۹۲۳ تا ۲۰۰۵ قرار داد. در سال ۲۰۱۰ این رمان به کارگردانی مارک رومانک، با همین نام «هرگز رهایم مکن» از سوی هالیوود نیز دستمایه اقتباس سینمایی قرار گرفت.

او در گفتگویی در مورد نقطهٔ آغازین شکل گرفتن این رمان «هرگز رهایم نکن» گفته بود که:

«پیش از آن، قطعاتی داستانی را نوشته بودم. دربارهٔ یک گروه عجیب و غریب از دانش‌آموزان روستایی. مطمئن نبودم که ایـن‌ها کـی هستند. فقط می‌دانستم که توی خانه‌های مخروبهٔ روستایی زندگی می‌کنند و گرچه برخی ویژگی‌های تیپیک دانش‌آموزان را دارند، دربارهٔ کتاب‌ها بحث می‌کنند، گهگاه روی مقالات‌شان کار می‌کنند، عاشق می‌شوند و عشق از سرشان می‌افتد، از مـحوطهٔ مـدرسه و معلم‌ها خبری نیست.

می‌دانستم که سرنوشت غریبی در انتظار این جوان‌هاست. همیشه دلم می‌خواست راجع به شـاگردانم رمـانی بـنویسم، ولی این ایده جلو نمی‌رفت. چند سال پیش از نوشته شدن این کتاب، در رادیو مطلبی در مورد زیست‌فناوری شنیدم. معمولاً وقتی این طور بحث‌های علمی در جریان است کانال رادیو را عوض می‌کنم، اما این بار گـوش کـردم و بـالاخره قاب مورد نظرم را برای این رمان پیدا کردم. شـیوه‌ای کـه برای نوشتن پیدا کردم هم ساده بود هم اساسی، دربارهٔ اندوه موقعیت انسان.»

این رمان آشکارا در انگلستان اواخر قرن بـیستم در جـریان اسـت. وجه علمی تخیلی آن طوری‌ است که معمولاً در داستان‌هایی به چشم مـی‌خورد که در آینده جریان دارند. مثل رمان دنیای قشنگ نو از آلدوس هاکسلی.وقتی از ایشی‌گورو سؤال شد که آیا هرگز وسوسه نشده که داستان در آینده رخ بدهد، او گفت که:

نه هـرگز وسـوسه نـشدم. بخشی از این قضیه شخصی‌ است. چشم‌اندازهای فتوریستی [آینده محور] برایم چندان جذاب نیست. تـازه، انـرژی لازم را ندارم که دربارهٔ شکل ماشین‌ها و مغازه‌ها و نعلبکی‌ها در تمدن آینده فکر کنم و نمی‌خواستم چیزی بنویسم که بـا «پیـشگویی» اشـتباه گرفته شود. بیش‌تر دلم می‌خواست داستانی بنویسم که خواننده در آن انعکاسی از زندگی خـودش را بـبیند. بـه هر حال همیشه رمان‌هایم در انگلستان دهه‌های هفتاد و هشتاد جوانی‌ام می‌گذشته. این انگلستانی‌ست که از دوران انگلستان مـهترها و رولزرویـس‌های مثلا بـازماندهٔ روز خیلی فاصله دارد. من انگلستان را در روزهای ابری، دشت‌های خالی و مسطح، آفتاب خفیف، خیابان‌های دلگیر، مـزارع مـتروک و جاده‌های خلوت تصویر کردم جز خاطرات کودکی کتی، که در آن کمی آفتاب و سرزندگی هـست، دلم مـی‌خواست انگلستان را بـا نوعی زیبایی بی‌روح که در این مناطق دورافتادهٔ روستایی و شهرهای ساحلی فراموش شده به چشم مـی‌خورد تـصویر کنم.

بله، می‌توانید بگویید وجوه علمی تخیلی در آن وجود دارد. اما این را بیش‌تر نوعی اسـتعارۀ جانشین در نـظر گـرفته بودم. مثل این است که بگوییم «اگر هیتلر برنده می‌شد چی می‌شد؟» یا «اگر کندی تـرور نـمی‌شد چی می‌شد؟» رمان چشم اندازی از بریتانیا ارائه می‌دهد که اگری کی دو چیز در زمینهٔ عـلمی تـغییر مـی‌کرد، در اواخر قرن بیستم با آن مواجه می‌شدیم.

او در مورد راوی کتاب مثل «هرگز رهایم نکن» می‌گوید:

 

بـابت نوشتن از زاویهٔ نگاه زن نگرانی نـداشتم. اولیـن رمـان چـاپ شـدهٔ من، چشم انـدازی رنگ‌پریـده از تپه‌ها، هم راوی‌اش زن بود. وقتی نویسنده‌ای جوان بودم. راوی‌هایم مسن‌تر بودند، که در فرهنگ‌هایی زندگی می‌کردند بسیار مـتفاوت از خـودم. بـرای قرار گرفتن در موقعیت یک شخصیت داستانی، بـایستی تـخیل فـراوانی را بـه کـار گـرفت. جنسیت شخصیت فقط یکی از چیزهای فراوانی‌ است که بایستی به آن فکر کرد و شاید این جزو مسائل چالش‌برانگیز نباشد.

در مورد زبان دوران معاصر، خب، راوی در انـگلستان معاصر است، بنابراین بایستی زبانش متناسب با این وضعیت می‌بود. این‌ها مسائلی تکنیکی‌ است، مثل لهجهٔ بازیگران. مسئلۀ اصلی پیدا کردن صدایی نیست که معاصر باشد یا رسمی، بلکه زبانی‌ست که شخصیت را بـه شـکلی متقاعدکننده عرضه کند. صدایی که به خواننده اجازه می‌دهد که او را نه فقط از طریق اعمالی که در داستان انجام می‌دهد، بلکه همچنین از طریق نحوهٔ حرف زن یا افکارش تصور کند.

بحث اصلی در کتاب هرگز رهایم نکن تولید مثل غیرجنسی است. دنیایی که ایشی گورو خلق می‌کند، هم مشابه چیزی‌ است که از دوران مدرسه می‌شناسیم و هم کاملاً مشابه آن نیست. بچه‌های مدرسهٔ «هیل شام» به شکل عـجیبی مـحدود به نظر می‌رسند؛ نه فقط به ورای مرزها ماجراجویی نمی‌کنند، حتی انگار دلشان هم نمی‌خواهد این کار را بکنند.

ایشی گورو در بازسازی فضای خاص و سرکوب‌گر مدرسه (و هر نهاد دیـگری) تـواناست. دسته‌ای که شکل می‌گیرد، رقابتی پنهان مـیان بچه‌ها، دغدغهٔ این کـه چه کسی کنار چه کسی بنشیند.

در واقع، به آن‌ها می‌گویند چیزی را اهـدا خـواهند کـرد، اما از این حد فراتر نمی‌روند. جنبهٔ راز آمیز و شـوم ایـن «اهـدا» مـشخص نیست.

خـواننده بـه مرور سرگردان می‌شود: چرا تولید اثر هنری برای بچه‌ها این قدر مهم است؟ این چیست که همهٔ بچه‌ها می‌خواهند داشته باشند؟ به دنیای بیرون به شکل شومی، ابدا ارجاع داده نمی‌شود، هیچ ارتباطی با آن بـرقرار نمی‌شود. آشکار است که دنیای بیرون، از وجود آن‌ها یی‌خبر است. آن‌ها حتی برای خریدهای گاهگاهی هم بیرون نمی‌روند؛ فروشندگان دوره‌گرد با جعبه‌هایی از راه می‌رسند که در آن‌جا خالی می‌کنند و آن‌ها تی‌شرت و نـوار کـاست موسیقی می‌خرند و از خریدشان لذت می‌برند. همین حراج‌ها است که بچه‌ها را بسیار به هیجان می‌آورد و آن‌ها را به رضایتی می‌رساند که هرگز تقاضای بیش از آن را نمی‌کنند، مثلا این که بخواهند بروند به دنیای بیرون که این همه چـیزهای خواستنی از آنجا می‌آید.

از لحظهٔ گره گشایی، لحظهٔ تاباندن نور حقیقت خبری نیست: بچه‌ها با هـمین اطـلاعات بزرگ شده‌اند و دراین راه به آن وفادار بوده‌اند، به هیل شام که نمایندهٔ این دنیاست، همان طور که یک بچهٔ معمولی به خانواده یا خانه‌اش وفادار است.

این شاهکار ایشی گورو است کـه از هـیل شـام جایی هراس‌آور نمی‌سازد که اگر مـی‌خواست از قـواعد ژانـرهای علمی خیالی و فیلم‌های ترسناک تبعیت کند مطمئنا می‌توانست. ایشی گورو تا حد امکان آنجا را معمولی جلوه می‌دهد. این بـاور کـردنی‌ست کـه بچه‌ها این قدر منفعلانه چیزهایی راکه به‌شان مـی‌گویند و مـی‌آموزند، می‌پذیرند.

در واقع دنیای بیرون اسـت که به نظر آن‌ها جایی‌ست که بایستی از آن اجتناب کرد: جایی ناشناخته که اشتیاقی برای عبور از مرزهایش ندارند. مثلاً جنگل روی تـپه بـه نـظر برای آن‌ها نمادی است تیره و خطرناک. هرگز پا به آن‌جا نمی‌گذارند تا آن جا بازی و اکـتشاف کـنند، مثل بچه‌های دیگری که ممکن بود این کار را بکنند؛ در عوض، جنگل روی هیل شام سایه انداخته؛ بـچه‌ها دربـارهٔ آن دچـار کابوس هستند، با آن همدیگر را می‌ترسانند و دربارهٔ آن قصه می‌سازند-این که پسر بـچه‌ای کـه فـرار کرده بوده در جنگل پیداشده، بسته شده به یک درخت و با پاهای بریده؛ این کـه دخـتری کـه از نرده‌ها بالا رفته کوشیده برگردد اما اجازه پیدا نکرده و در نتیجه «روحش همیشه در جنگل سرگردان اسـت، بـه هیل شام خیره می‌شود، در حسرت بازگشت.»

شیوه‌ای زندگی و تفکر بر آن‌ها مستولی شده و آنها اغلب با آن راحت‌اند.

ایشی گورو همچون کتاب پیـشین‌اش -وقـتی یتیم بودیم- رمانش را با بردن شخصیت‌ها به سفر نهایی به پایان می‌برد. انگار می‌گوید کشف گذشته، تـرسناک و ضـروری‌ است. کتی و تامی، مسلح به کتاب طرح‌های تامی، در مسیر یک ردیف خانهٔ بالکن‌دار، در شـهری سـاحلی به جست و جوی مادام می‌پردازند، او را می‌یابند و به شـکلی غـیر مـنتظره با میس امیلی روبه‌رو می‌شوند که اکـنون زندانی‌ است و روی صـندلی چرخ‌دار نشسته.

در فضایی غریب و تئاتری، تاریک با پرده‌های کـشیده، هـمچون صحنهٔ تئاتر، عشاق پیشنهاد «تـأخیر»شـان را ارائه می‌کنند، تـا پیـش از اهـدای نهایی‌شان چند سال به‌شان مهلت داده شـود. تـامی اثر هنری‌اش را به عنوان دلیلی برای چنین تأخیری ارائه می‌دهد. چیزی مثل جادوگر شـهر زمـرد. مادام برای‌شان آشکار می‌کند که شایعهٔ «تـأخیر» بی‌اساس است، چنین امـکانی وجـود ندارد. اما اگر هنر چـنین ارزشـی ندارد، پس چرا آن‌ها را این جور آموزش می‌دادند و تشویق می‌کردند به انجامش؟ چرا آثار هنری‌شان را نگه‌داری می‌کردند؟

ما آثـارتان را مـی‌بردیم چون روح‌تان را آشکار می‌کرد. درسـت‌تر بـگویم، ایـن کار را می‌کردیم تـا ثـابت کنیم اصلا روح دارید.

چـرا بـایستی چنین چیزی را ثابت کنید.؟ آیا کسی فکر می‌کرده ما روح نداریم؟


دو ترجمه خوب از این کتاب به فارسی انجام شده:

۱- ترجمه سهیل سمی – انتشارات ققنوس

۲- ترجمه مهدی مهدی غبرایی – انتشارات افق (البته با نام هرگز ترکم مکن)

منبع: شماره ۲۴ مجله هفت

 


مشاهده کلیپ

معرفی کتاب: شهر و شهر از چاینا میه ویل


همیشه من کتاب‌های علمی تخیلی یا فانتزی را دوست داشته‌ام که در ورای پوسته ظاهری، حاوی بینش و فلسفه ژرفی باشند.

هیچ می‌دانید که خیلی از عادات و مسلمات یا تابوهای ذهنی ما، یک نوع قرار اجتماعی نانوشته درون‌سپاری‌شده است البته در جوامع گوناگون توسط ساز و کارهای قضایی، حقوقی یا خلاقی محافظت می‌شوند.

حالا تصور کنید که یک نویسنده جوان آینده‌دار در قالب یک کتاب تخیلی- پلیسی تمثیلی بخواهد همین قضیه را به صورت زیبایی بیان کند.

نویسنده جوان مورد نظر من چاینا میه‌ویل است که در سال ۱۹۷۲ در نوریچ انگلستان متولد شده و فارغ‌التحصیل روابط بین‌الملل است. او تا حالا از طریق داستان‌های فانتزی‌اش توانسته شهرتی برای خود به هم بزند و جوایز زیادی را از آن خود کند تا آن حد که برخی او را با کافکا و جورج اورول هم مقایسه می‌کنند.

در می سال ۲۰۰۹، یکی از موفق‌ترین کتاب‌های او با عنوان شهر و شهر (The City & the City) منتشر شد. او این کتاب را به مادر به شدت بیمارش هدیه کرد که ژانر داستان‌های پلیسی را بسیار دوست می‌داشت.

ایده‌ای که او در این کتاب مطرح کرده، بسیار جالب است:

داستانِ این کتاب در دو شهر می‌گذرد که در یک نقطه‌ی جغرافیایی واقع شده‌اند. مردمِ این «دو» شهر از کودکی آموزش می‌بینند که ساختمان‌ها و خیابان‌ها و ماشین‌ها مردمِ آن یکی شهر را نبینند یا اگر هم به اشتباه چیزی به چشم‌شان خورد نادیده بگیرند و فراموشش کنند.

لباس‌های مردمِ این دو شهر طبعاً بنا به مُدِ رایج در شهرِ خودشان با هم فرق می‌کند، معماریِ ساختمان‌ها و علائمِ جاده‌ای و تابلوهای مغازه‌ها و امثالهم هم در این دو شهر با هم فرق دارند. رفت‌وآمدِ میانِ دو شهر ممنوع است، مگر به اجازه‌ی مقاماتِ «بریچ» که تنها ساختمانِ مشترک میانِ دو شهر است و حُکمِ مرزِ میان‌شان را دارد. اما ندرتاً چنین اجازه‌ای را به کسی می‌دهند.

یکی از وظیفه‌های اصلیِ بریچ رسیدگی به جرائمِ میان‌شهری است، نظیرِ قاچاقِ کالا از یکی به یکی دیگر. نامِ یکی از این دو شهر بِسِل است و نامِ آن یکی اُلکوما.

داستان با پیداکردنِ جسدِ زنی در بسل آغاز می‌شود که از ساکنانِ الکوماست و کارآگاهِ قصه‌ی ما برای حلِ پرونده‌ی مرگش باید به بریچ مراجعه کند.

ندیدنِ عامدانه که به عنوان یک قانون سیاسی‌ـ‌اجتماعی در بسل و الکوما، اعمال می‌شود را می‌توان در هر سازوکار قضایی/حقوقی/اخلاقی که وجوهی از زیست روزمره را قاعده‌گذاری می‌کند به نحوی تشخیص داد.

قانون درونی شده‌ی ندیدن در شهروندان این دو شهر نوعی گفتمان انضباطی غالب است که کار و وظیفه ذاتی‌اش این است که با تمام ابزارهای نظارتی و ارزش‌گذاری ممکن خود را به عنوان گفتمان غالب حفظ کند.

نکته‌ی جالب توجه رمان در این است که اثر این معانی را نه در یک قالب عمدتاً‌ فلسفی بلکه در ژانری مطرح می‌کند که کمتر برای بیان چنین مضامینی به کار رفته است: ژانر پلیسی‌ـ‌جنایی.

در سال ۲۰۱۰، این رمان به صورت مشترک با یک اثر دیگر، برنده جایزه معتبر هوگو شد و چندی بعد جایزه BSFA و جایزه آرتور سی کلارک را هم از آن خود کرد.

در آگوست سال ۲۰۱۵ اعلام شد که شبکه بی بی سی ۲ در نظر دارد که یک سریال تلویزیونی بر اساس این کتاب بسازد که قرار است در سال ۲۰۱۸ پخش شود.

نشر هیرمند، این کتاب را با ترجمه نریمان افشاری در ۴۳۶ صفحه و به قیمت ۲۵ هزار تومان منتشر کرده است.

البته نشر مرکز هم با ترجمه میلاد زکریا این کتاب را در سال ۱۳۹۵ در ۴۰۸ صفحه و به قیمت ۳۲۵۰۰ تومان منتشر کرده است.

منابع:

صفحه تلگرام حسین شهرابی

شهر کتاب آنلاین

ویکی پدیا

 


مشاهده کلیپ

پیشنهاد کتاب و فیلم: سولاریس


استانیسلاو لم را زمانی فقط با سری مجموعه داستان بامزه خاطرات «یون تیخی» می‌شناختم. راستش از آن داستان‌ها زیاد خوشم نمی‌آمد. آن زمان که مجله دانشمند این داستان‌ها را منتشر می‌کرد، اصلا تصور نمی‌کردم که «لم»، کار جدی‌تری مثل سولاریس داشته باشد.

این نویسنده لهستانی سولاریس را در سال ۱۹۶۱ منتشر کرد. رمانی که چند پوسته دارد.

پوسته ظاهری آن یک داستان علمی تخیلی یا افسانه علمی خوب است و اگر این پوسته را بشکافیم می‌رسیم به یک رمان ژرف در مورد رابطه اخلاقی انسان و جهان.

سطح یک سیاره دوردست به نام سولاریس با اقیانوسی گسترده پوشیده شده و دانشمندان در سودای کشف حقایق در مورد این سیاره، سفینه‌ای را روانه آن می‌کنند.

کریس کلوین و همکارانش، سرنشینان این سفینه هستند. آنها به زودی درمی‌یاند که این اقیانوس با موج‌های درخشانش، در واقع یک ساختار واحد سازمان‌یافته و پیچیده است که می‌توان آن را به یک مغز پروتوپلاسمی بزرگ زنده و دارای هوش تشبیه کرد.

به زودی همکاران کلیون، وحشت‌زده می‌شوند و رفتارهای عجیب می‌کنند، حتی یکی از آنها خودکشی می‌کند.

تا اینکه کلوین به صورت غیرمنتظره دختری را که ده سال پیش در روی زمین دوست می‌داشت، در سفینه می‌یابد …

اما این چطور ممکن است؟!

در اینحا رمان در واقع مفهوم مهمی به نام Simulacrum را به خواننده عرضه می‌کند که معنی لغوی آن شباهت و به معنی تداعی شخص یا چیزی است. این مفهوم و استفاده در آثار بسیاری از معروف‌ترین نویسندگان همچنان اسکار وایلد، ولادیمیر ناباکوف، خورخه لوییس بورخس و بسیاری از فیلم‌ها آمده است.

جالب است بدانید که در زمانه جنگ سرد، تفسیرهای عجیب و غریبی از فیلم شده بود، مثلا برخی از منتقدان تصور می‌کردند که فیلم استعاره‌ای است از شوروی. آنها اقیانوس-ابرمغز را به شوروی مانند می‌کردند و سفینه را به ماهواره‌های شوروی!

حدود یک دهه بعد، یعنی در سال ۱۹۷۲، این رکان توسط آندری تارکوفسکی به فیلم تبدیل شد. این فیلم را نوعی پاسخ روسی به فیلم ۲۰۰۱، اودیسه فضایی کوبریک می‌دانند.

سال‌ها بعد، در سال ۲۰۰۱، استیون سودربرگ هم اقتباسی دیگر از سولاریس انجام داد.

اقتباس دوم گرچه به شاعرانگی و عمق اقتباس اول نیست، اما از جهاتی به خود اثر وفادارتر است، پایانی باز دارد و نسبت به فیلم‌های ابرقهرمانی پر از جلوه‌های ویژه بی‌مغز هم‌عصر خود، بسیار پیشروتر و قابل تأمل است.

در این پست هدفم این بود که در کوتاه‌ترین شکل ممکن این کتاب و همچنین دو فیلم را به شما پیشنهاد کنم.

کتاب سولاریس در ایران به گمانم نخستین بار در دهه شصت با ترجمه صادق مظفرزاده منتشر شد. دهه ۷۰ هم این کتاب یک بار دیگر تجدید چاپ شد. اما فعلا امکان تجدید چاپ نشده، هرچند که در اینترنت لینک دانلود نسخه اسکن‌شده کتاب وجود دارد.


مشاهده کلیپ

پیشنهاد کتاب، کتاب گویا و فیلم: بلندی‌های بادگیر


کاش دنیای ما، دنیای ایده‌آلی بود که در آن به جای غرق شدن در کار می‌توانستیم خودمان را با چیزی که عاشقش هستیم، خفه کنیم!

این روزها نالان هستیم که فناوری دنیای ذهنی ما را کم‌رنگ کرده، غافل از اینکه به یمن همین فناوری می‌توانیم به صورت نسبتا ارزان، به مواد فرهنگی دسترسی پیدا کنیم که در دهه پنجاه و شصت شمسی، اقلیت بسیار محدودی می‌توانستند به آن دسترسی داشته باشند.

شما الان خیلی راحت می‌توانید یک کتاب کاغذی را سفارش بدهید یا نسخه الکترونیک را بخرید. خوشبختانه یکی دو سالی است که نهضت صوتی کردن کتاب‌های شاخص ادبی هم فراگیر شده و الان بسیاری از کتاب‌های خوب، نسخه صوتی هم دارند.

با یک جستجوی مختصر می‌توانید پیدا کنید که آیا یک رمان خوب، اقتباس سینمایی قابل تأملی هم دارد یا نه و این اقتباس را هم می‌توانید از تورنت یا از سایت‌های دانلود بگیرید و ببینید و لذت ببرید.

کتاب بلندی‌های بادگیر، یکی از آثار شاخص ادبی است که خوشبختانه هم ترجمه آن موجود است، هم به صورت کتاب گویا یا صوتی درآمده و هم دست‌کم سه اقتباس سینمایی قابل تأمل برای آن وجود دارد.

چه چیز سه خواهر برونته را اینقدر ادیب و خلاق در نوشتن داستان بار آورد؟!

امیلی برونته، نویسنده رمان بلندی‌‌های بادگیر، چطور فکر نوشتن این رمان به بذهنش راه یافت. او که در ناحیه‌ای غم‌زده و وحشی در انگلیس می‌زیست، جایی که همواره در معرض تازیانه‌های باد بود و مسئولیت‌های کلیسایی کسل‌کننده پدرش را باید تحمل می‌کرد، چگونه چنین داستان پرشوری و پردامنه‌ای نوشت؟


مشاهده کلیپ

معرفی کتاب: آبروی از دست رفته کاترینا بلوم


در سال ۱۹۷۴، هاینریش بول، بعد از رشته حوادثی در جامعه آلمان، خواست که در رمانی به مطبوعات زرد یا اصطلاحا تابلویید دوره خود، شاید روزنامه بیلد، بتازد، بنابراین در این سال رمانی ماندگار از خود به جا گذاشت به نام آبروی از دست رفته کاترینا بلوم.

مسلما حوادث این رمان خیالی هستند، اما می‌توانند خواننده را به نتیجه‌گیری و نگرشی نو برسانند.

در این رمان قهرمان داستان یعنی کاترینا بلوم، زن مطلقه ۲۷ ساله‌ای است. او در خانه یکی از دوستانش در یک شب‌نشینی، با فردی به نام لودویگ گوتن آشنا می‌شود. از قضا همین فرد به خاطر فعالیت‌های تروریستی تحت تعقیب پلیس است و زن بی‌خیر او را شبی در خانه‌اش پناه می‌دهد.

اما چند ساعت بعد کاترینا دستگیر می‌شود و پلیس با خشونت از او بازجویی می‌کند.

مطبوعات هم می‌خواهند از این سوژه، داستان جذابی بسازند و یک خبرنگار به نام ورنر توتگس را مأمور می‌کنند که زوایای زندگی خصوصی کاترینا را بکاود.

مردم هم که در آن دوره خیلی در مورد تروریسم حساس هستند، گیرایی زیادی برای جذب این سوژه داشتند.

نتیجه‌اش این می‌شود که کاترینا بعد از چند روز آزاد می‌شود، اما زندگی زخم‌دیده او به خاطر نوشته‌های مطبوعات فرصت‌طلب دیگر قابل وصله نیست.

این رمان در واقع لایحه دفاعیه هاینریش بول است از آزادی‌های فردی.

در آن سال‌ها فراکسیون ارتش سرخ یا گروه بادر-ماینهوف در آلمان فعالیت داشتند. این گروه مسوول قتل ۳۴ نفر، دستبردهای متعدد به بانک و انفجارهای متعدد و البته از سوی پلیس هم به سختی تحت فشار قرار گرفت تا جایی که ۲۷ نفر از اعضای گروه در درگیری با پلیس یا به عللی چون خودکشی، اعتصاب غذا و بیماری جان خود را از دست دادند.

بول در واقع می‌خواسته بگوید که روزنامه‌نگاری حرفه سختی است و در آن به سختی می‌توان از پیش‌داوری پرهیز کرد. به عبارتی حتی روزنامه‌نگارانی که تصور می‌کنند صرفا عین واقعیت را بیان می‌کنند، از گزند پیش‌داوری در امان نیستند و رشته فکت‌هایی که آنها در کنار هم می‌چینند، می‌تواند گمراه‌کننده باشد.

این کتاب با ترجمه حسن‌ نقره‌چی توسط انتشارات نیلوفر در ۱۳۳ صفحه و با قیمت ۹۵۰۰ تومان منتشر شده است.


مشاهده کلیپ

معرفی جوجو مویز و کتاب‌های شاخص او: من پیش از تو، پس از تو و دختری که رهایش کردی


مدتی است که در ایران آثار جوجو مویز بسیار محبوب شده‌اند و در ابعاد بازار کتاب ایران، فروش خوبی پیدا کرده‌‌اند.

برخی‌ها معتقدند برای آشتی ایرانی‌ها با کتاب، حتما باید از کلاسیک‌های سنگین شروع کرد، اما به باور من کتاب‌های باکیفیتی که بتوانند با زبان معاصر با خوانندگان جوان‌تر ارتباط برقرار کنند، هم لطف خاص خود را دارند و هم می‌توانند سکویی باشند برای نهادینه کردن عادت مطالعه در آنها.

کمتر کسی را می‌شود پیدا کرد که از همان ابتدا کتاب‌خوان بوده باشد. همه ما به یک جرقه یا یک مشوق خوب برای کتاب‌خوانی نیازمند هستیم.

جوجو مویز، یک نویسنده انگلیسی ۴۷ ساله است. به مدت یک دهه، کار عمده او روزنامه‌نگاری بود و به صورت پاره‌وقت مطالبی می‌نوشت، تا اینکه از سال ۲۰۰۲، تصمیم گرفت به صورت تمام‌وفت کتاب بنویسید. البته هنوز به همکاری با روزنامه دیلی تلگراف ادامه می‌دهد.

آثار عاشقانه مویز چه ویژگی‌ای دارند که اینقدر محبوب شده‌اند؟

شاید پاره‌ای تصور کنند که به خاطر مناسب بودن محتوا و لحن کتاب‌های او برای ترجمه، در شرایطی که کتاب‌های عاشقانه جوانانه کمی می‌توانند مجوز نشر بگیرند، مویز توانسته اینقدر در ایران محبوب شود.

اما مویز در فرنگ نویسنده گمنامی نیست و در ژانر نوشته‌های عاشقانه بسیار موفق بوده، طوری که یکی از معدود نویسندگانی است که توانسته دو جایزه معتبر در این ژانر را از آن خود کند.

رمان «من از پیش از تو»ی او دست‌کم در ۲۸ کشور دنیا ترجمه شده است. خیلی‌ها بعد از اتمام مطالعه این کتاب اصلا دوست ندارند آن را زمین بگذارند و دوست دارند، دوباره مطالعه‌اش را آغاز کنند.

در واقع شیوه روایت و خط داستانی که مویز که برای کتاب انتخاب کرده، این سطح از جذابیت را به کتاب می‌بخشد:

مردی ثروتمندی که بعد از تصادف ناتوان شده و دختری از طبقات پایین جامعه که برای پرستاری انتخاب شده تا امید به زندگی را به پسر برگرداند.

مویز برای نوشتن این کتاب تحقیقات زیادی روی زندگی واقعی یک ورزشکار فلج و بیماران دیگری که دچار ناتوانی شده بودند و پرستاران آنها انجام داد.

خواننده بی‌اختیار از خود می‌پرسد، این دو چه ماجرایی با هم خواهند داشت. ایده کلی این داستان بسیار تکراری است و چند هزار سال که به صور مختلف توسط نویسندگان مختلف بازتکرار می‌شود. منتها این ایده کلی هر بار با زبان و سبک نوشتاری هر نویسنده قابل، باز هم برای خود مشتری و خواهان پیدا می‌کند.

فی‌الواقع همین رمان «من پیش از تو» بود که درهای موفقیت را به روزی مویز گشود. چرا که او پیش از این کتاب، ۷ اثر ناموفقی داشت. یعنی او از سال ۲۰۰۲ که تصمیم به نوشتن تمام‌وقت کرد تا زمان انتشار «من پیش از تو»، یک دهه ناموفق را تحمل کرد.

اما در سال ۲۰۱۲ ورق برگشت. کتاب او هفته‌های متعددی در صدر پرفروش‌های کتاب قرار گرفت. طوری که مویز در سال ۲۰۱۵، ادامه این کتاب را با عنوان «پس از تو» روانه بازار کتاب کرد.

در ایران هم نشر آموت که با تیزهوشی کتاب‌هایی انتخاب می‌کند که فصل مشترک کتاب‌های عامه‌پسند و کتاب‌های فاخر باشند، با ترجمه مریم فتاحی هر دو کتاب را منتشر کرد و این دو کتاب خیلی زود پرفروش‌ترین رمان‌های خارجی در ایران شدند.

احتمالا شنیده‌اید که کتاب «من پیش از تو»، اقتباس سینمایی هم دارد. در سال ۲۰۱۶، فیلمی با بازی امیلیا کلارک و سم کلفلین بر اساس این کتاب ساخته شد.

خرید کتاب من پیش از تو

یکی از دلایل علاقه ما به کتاب‌های مویز این است که آثار او آدم‌های حاشیه‌ای جامعه را انتخاب می‌کنند و زندگی آنها را بررسی می‌کنند. یعنی حدیث کتاب‌های او، بیانگر جنبه‌هایی از زندگی خیلی از ما آدم‌های عادی است و در مورد شخصیت‌های ابرقهرمانی، واجد ویژگی‌های دست‌نیافتنی یا در مورد شخصیت‌های تاریخی نیست. بنابراین خیلی‌ها خودشان را به راحتی و ناخودآگاه خودشان را جای شخصیت‌های کتاب‌های او می‌گذارند.

حوادث کتاب «پس از تو»، ۱۸ ماه پس از کتاب قبلی رخ می‌دهند. این کتاب داستان تطابق و کنار آمدن شخصیت اصلی کتاب «لوییزا» با فقدان و هراس از شروع دوباره است.

الهام‌بخش نوشتن این کتاب اخیر، زندگی خود مویز در دهه چهارم عمرش بود. زمانی او دچار فسردگی شده بود و مدتی در کلاس‌های گروهی اندوه‌درمانی شرکت می‌کرد.

خرید کتاب پس از تو

کتاب سومی که در این پست می‌خواهم، معرفی کنم، کتاب «دختری که رهایش کردی» است.

عنوان کتاب، شاید شما را به این فکر بیندازد که با یک کتاب تینیجری تمام‌عیار روبرو هستید! اما این اثر هم مانند دو کتاب قبلی داستان و تکنیک نویسندگی قوی‌ای دارد.

دختری که رهایش کردی، به صورت موازی، راوی داستان دو دختر است که با فاصله زمانی ۱۰۰ سال از هم زندگی می‌کنند.

یکی از آنها سوفی نام دارد. داستان این بخش در سال ۱۹۱۶ می‌گذرد. خانواده سوفی در یکی از شهرهای فرانسه که تحت اشغال آلمانی‌ها است، هتل کوچکی را اداره می‌کنند. داستان بخش زندگی شکننده و توأم با بی‌رحمی تحت اشغال را نقل می‌کند.

سودای تصاحب تابلوی پرتره سوفی، توسط یک فرمانده آلمانی، نقطه کلیدی داستان در این بخش است.

حدود ۹۰ سال، بعد در آلمان، بخش دوم داستان در آلمان رخ می‌دهد. اینجا با زن ۳۰ ساله مطلقه‌ای به نام لیو رو برو هستیم که تابلو به دستش افتاده است.

مویز با هنرمندی سوژه سرقت آثار هنری را با روایت دو داستان با فاصله زمانی یک قرنی، برای ما در این کتاب تعریف می‌کند.

خرید کتاب دختری که رهایش کردی

مشاهده و خرید دیگر آثار جوجو مویز


مشاهده کلیپ